جرعت کافی برای حقیقت نداشت، خوب میدانست تواناش را نخواهد داشت...میدانست که کم خواهد آورد؛ پس بنا براین هیچ بهروی مبارک نمیآورد، هرگاه هم که کسی سعی میکرد بهروی او بیاورد با شوخیای آن را جمع میکرد و یا یک ایراد تیزتر از آن فرد بیان میکرد تا صرفا توجه از روی او برداشته شود.
نگاه میکرد به چشمهایش، آنها هیچ شبیه به رؤیای او نداشتند...اما که گفته که او کم میآورد؟ خیر! او صاف بهروی آیینه نگاه میکرد؛ به تمام ایرادها و زشتیهایش و شروع به تعریف از ویژگیهای ساختگیاش که وجود خارجی نداشتند میکرد، خلاصه که به حال خود خوش بود.
از صورت سفیدش، که به سفیدی برف بود میگفت برای خودش، از چشمان به سیاهی شباش میگفت -حتی با وجود اینکه هرازگاهی به طبع سلیقهاش به سبزِ چمنهای دشتزار متغیر میشد- و از لبهای سرخگونش که به سرخی لالهها میبود میگفت...
همه در شهر از دیوانگی شاهدخت میگفتند، اما او به حال خود بود؛ خیلی وقت بود که ارتباطش را با بیرون و دیگران قطع کرده بود...
او فقط به یک نفر فکر میکرد، به یک انسان! شاید ریشه دروغهایش هم در همان افکار بودند؛ از عشق بود که پاک دیوانه شده بود!
آیا اصلا آن "انسان" هیچ میشناخت که ماهیِ عاشقپیشه با خود چه خیالپردازیهایی کرده است؟ ای غفلت کار بیخبر...آیا هیچ میدانست که اسم شاهدخت چه بود؟ شاهدخت بیچاره...
خود هیچ نمیدانست از بیچارگیاش؛ سالها بود که بیخیال واقعیت شده بود، سالها بود که با "انسان" ازدواج کرده بود و حتی یک بچه، و یک توراهی هم داشتند!
او حتی از اتاق خود هم بیرون نمیآمد، فقط روبهروی آیینهاش مینشت... آنقدر نشست و نشست و نشست که دیگر نتوانست بلند شود! آنقدر وابسته به صندلی بود در دوران حیاتش که حتی حال، که بیجان شده بود هم کسی نمیتوانست جسد را تکانی بدهد!
و چه پایان پوچ و بیمعنیای، به مانند زندگیش...بیهیچ حرکت و معنی؛ تنها پیچیده در دروغ! چنان بیهوده و باطل که به خود جرعت "رؤیا" نامیدن آن را نمیدهم، که حتی اگر هم میخواستم؛ چنین چرندیاتی از میان لبهایم برنمیخواست!
