خود که به یاد نمیآورم، اما براساس آنچه خاطرات میگویند بنظر میاید کمی...شاید هم خیلی ترسو بودم؛ بهتر است بگویم "شجاع" نبودم، یا لااقل آنچه به عنوان "شجاع" در فیلمها معرفی میشود نبودهام.
از نوپایی که میگويند؛ بازگو میکنند که... 《تا وقتی اطمینان حاصل نکرده بودی از سفتی قدمهایت، یک ذره هم از دیوار فاصله نگرفتی...و بعد از اینکه دیوار را رها کردی به مانند یک آدم معمولی شروع به راه رفتن کردی. حتی پس از آنهم، وقتی که دوچرخهسواری را شروع کردی؛ تا وقتی که مطمئن نبودی "لِم کار" دستت نیامده و "یاد" نگرفتهای، اجازه نمیدادی کمکیها را باز کنیم.》
حتی الآن هم، حاضر نیستم دسته پله برقی را رها کنم... نمیدانم خوب است یا بد؛ اما حدس میزنم اگر کمی بیشتر ریسک پذیر بودم شاید زندگی کمی سرگرم کنندهتر و جالبتر میبود و شاید انقدر بیحوصله نمیشدم.
نمیدانم شما هم "ترسو" هستید یا نه، اما به عنوان یک ترسو همیشه میخواستم بدانم "شجاع" بودن چطور است...آیا همهی شجاعها را "کلهخر" صدا میزنند؟ روز یک شجاع چطور میگذرد؟ ما ترسوها که در روز فقط و فقط به فکر خود هستیم -البته که این "خود" ابعاد متفاوتی دارد- شما شجاعها چطور؟ شما به فکر چه کسانی و چه چیزهایی هستید؟ آیا مثل فیلمها ناگهان تصمیم میگیرید که جان خود را به خاطر یک عروسک مسخره که متعلق است به بچهای درحال گریه، خطر بیاندازید؟ ما ترسوها که چنین نمیکنیم...شما را نمیدانم!
خیلی دوستدارم احوالات یک "شجاع" را از نزدیک ببینم؛ افکارش را بدانم...
آیا واقعا حاضر به پریدن جلوی ماشین هستند تا یک گربه را نجات بدهند؟ گربهها که خود حاضر نیستند برای خود چنین کنند!
شاید هم نکته در همین است، شجاع ها در حال لاف زدن هستند!
شایدهم "شجاع"ها صرفا ترسوهایی در حال تظاهر هستند، کسی چه میداند... شاید صرفا دیدهاند که همه یک شکل هستیم و تصمیم گرفتهاند کمی طعم به دنیا بدهند، و ادویهای که انتخاب کردهاند ادویهی ریسکپذیری بوده؛ اما پس از کمی 'تظاهر'، این "شجاعت" چسبیده به آنها و وارد خونشان شده است.
شاید اگر ما ترسوها هم شروع به تظاهر به شجاع بودن کنیم پس از مدتی "شجاع" شویم...
اصلا شجاع بودن به چه معناست؟ اگر شجاع بودن به معنای سرت را پایین انداختن و وارد حوادث شدن است، شاید بهتر است ترسو بمانم...
شما چهطور؟ شما کدامید؟