ننه سرما سال پیش؛ با هزار بدبختی و سختیای که داشته بود، بیدار مانده بود و رسیدن عمو نوروز را دیده بود...خیلی خوشحال بود که بالاخره توانسته بود او را ببیند، و از او گردنبندی هم هدیه گرفته بود!
یک گردنبند مرواریدی زیبا که میخواست امسال وقتی او دوباره میآید آنرا پیش او بپوشد، که یادی کنند از گذشتهها.
و عجب گردنبندی بود این گردنبند، عمو نوروز سخت تلاش کرده بود تا از حیطه کاریاش، گل و بلبل و سبزه، بزند بیرون و با سلیقه ننه سرما کار کند.
گردنبندی بود با دانههای ریز و درشتی که از سفیدی برق میزدند و به مانند خورشید بودند؛ که اگر مستقیم برای مدت طولانی نگاه میکردی چشمانت چه بسا کور میشد!
اما حال...حادثهای رخ داده بود. گردنبنده عزیزدردانه پاره شده بود و دانه هایش به هزار سو پخش شده بود، و ننه سرما بالای سر آن زار زار گریه میکرد...
دانههای اشکش و مرواریدهایش برف شده بودند و روی شهر پهن شده بودند و مردم بیخبر از غم پنهان در برفها خدا را شاکر بودند که پس از چندی دوباره "برف" به شهرها و روستاهایشان بازگشته است....
