
یا امام رضا؛ مرا ببخش!
منی که فکر میکردم مرا به مشهدت راه ندادهای؛
منی که فکر میکردم مرا دوست نمیداری؛
منی که فکر میکردم مرا بیرونراندهای؛
مرا ببخش؛ تو رئوف بودی و من کوتهنگر!
تو در غربت بودی اما ضامن یک آهو شدی...
مرا ببخش؛ که فکر میکردم مرا از آهو کمتر کردهای...
فکر میکردم طلبیده نشدهم که سفر مشهد ما به بنبست خوردهاست... اما کادویی برای تولدم درنظر داشتی!
در شب تولد، به سوی مشهد تو! و در روزش در حرم زیبایت با شکلاتهای هدیهات از سوی خادمانات!
چادر روی سرم را از تو دارم؛
اشکهای در حرمم را از تو دارم؛
هرچه دارم از تو دارم...مرا در آغوش بکش.
مرا نجاتم بده!
منِ کجفهم را...منِ سست عنصر را!
تورا به خدا قسم؛ که اگر کمکم نکنی، دستهایم برای چنگ زدن بسیار ضعیف هستند...
که تا همین الان هم بسیار اطمینان دارم، که خیلی خیلی کمکم کردهای که در عمیقترین درهها سقوط نکردهام...
صعود که بخورد بر فرقسرم! ما سستعنصران همین که در زمین حریف بازی نکنیم قدم بزرگی برداشتهایم!
چنان مستِ گنبد طلاییات بودم که حتی در تهران هم حس میکردم در مشهد مقدستو قرار دارم...باور نمیکردم که دیگر حالاحالاها نمیتوانم گنبدزرین را ببینم!
ما که وداع را خواندهایم...آیا میشود مایِ حقیر را دوباره به دامان گرم خود بطلبید؟؟

