ساعت صفر بود، امروز بود یا فردا را نمیدانم...
دراز کشیده بودم و هرازگاهی به ساعت چشمی میانداختم و او با تیک تاک یکنواخت خود جوابم را میداد.
چشمانم خواب آلود شده بود، و مثل یک بچه لجباز تقلا در باز نگه داشتنش داشتم؛ آخر پلکهایم پیروز شدند، مثل همیشه...
چشم که گشودم با فضایی خلاء مانند و تنها دری در روبهرو مواجه شدم... بدون اینکه اطلاعی از زمان و مکان داشته باشم فقط به سمت در رفتم، در را که باز کردم با جنگلی روبهرو شدم.
راهی برایم چیده شده بود، راهی در میان جنگلی بیانتها و تاریک...با یک نمای ابدی و بیپایان؛ به مانند تمامی صحنههای فیلم ها، همان صحنه بی پایان.
ناگهان متوجه شدم که چیزی درباره این جنگل متفاوت بنظر میرسد...چیزی جز راهی که از آن به اینجا رسیدم...
آهان! فهمیدم!
میوههای جنگل بود...آنها سیب و پرتغال و انار و یا هلو نبودند...ساعت بودند! ساعتهایی که انگار بر اثر حرارت زیاد ذوب شده بودند، اما قبل از نابودی از آتش دور شده بودند و کامل به نابودی نرفته بودند...
در همین مدت که در فکر بودم ناگهان صدایی وحشت زده و مضطرب آمد.
"دیرم شده! دیرم شده! همه دیرمان شده!"
چنان مضطرب بود صدا که بیآنکه بدانم اضطراب را مانند ویروسی به معدهام انداخت و به قلقل افتادم.
"د-دیر شده؟ برای کجا؟؟ برای چه؟؟" به اطراف نگاه میانداختم تا منبعی برای این صدای بالا پیدا کنم اما چیزی _و یا کسی_ نمیدیدم... که بود او؟؟
ناگهان دستی کوچک و گرم شروع به کشیدن شلوارم کرد. "دیر شده! دییر! " همان صدا دوباره تکرار کرد، جیغی از سر صدا و دست کوچک کشیدم و به عقب جهیدم، دست رهایم کرد.
متوجه منبع صدا شدم....خرگوشیسفید و چشم سرخ بود با سلیقهای کلاسیک، مثل یک پدربزرگ؛ خرگوش کتی نیلی رنگ داشت، رنگ آسمان جنگل بود... همراه با جلیقهای سبز، سبزی به سبزیه باتلاق.
خرگوش ساعت جیبی طلاییاش را بالا آورد و به رخ کشید، با پنجه کوچک خود به آن کوبید. "دیرمان شده!"
اما...ساعت که عقربه ای نداشت؛ این خرگوش چه میگفت؟
لب گشودم ، اما خیلی زودتر از آنکه حنجرهام صدایی تولید بکند خرگوش شروع به دویدن کرد...
بیاختیار شروع به دویدن به دنبال خرگوش دویدم، انگار که صحنه را از دور میدیدم و پاهایم خود فرار را بر قرار برتری داده اند... اضطراب زمان چنان بود که سیبهای ساعتی هم به عجله افتاده بودند و عقربههایشان به دویدن افتاده بودند، حرکتشان جرقه تولید میکرد و باعت میشد ساعتها بیشتر ذوب بشوند...
میدویدم و میدویدم، علاوه بر من و خرگوش؛ خورشید و ماه نیز در تعقیب یک دیگر بودند.
بعد از ذوب شدن اخرین ساعتهای سیب و پرتغال نما ؛ جنگل دهان گشود و مرا بلعید، همهجا سفید بود... بود...سفید شروع کرد به تیره و تیره و تیره شدن...آرام آرام و بی هیچ عجله...
با آرامی از جا برخاستم، و اطراف را نگاهی انداختم، هیچ بود و هیچ، جز دری شکلاتی؛ همان در شروعم...
ناگهان متوجه جغدی شدم در کنارم...بود یا اینکه ناگهان امد؟ اگر فرود آمد چرا بیصدا امد؟؟
بیآنکه بتوانم سوالی مطرح کنم یا اینکه حتی دهانم را باز کنم شروع به هول دادنم کرد، و عجب زوری داشت...
وحشت زده و ببخبر شروع به التماس کردم.
"ه-هنوز کار دارم! خواهش میکنم!"
جغد انگار که کر باشد ، همچنان مرا هدایت میکرد به سمت در شکلاتی.
"دیر شده...میدونی که همه جادهها به روم میرسن"
و که میداند که این روم به راستی کجاست...
و مرا بی هیچ تردیدی به داخل هل داد...
ساعت صفر بود، امروز بود یا فردا را نمیدانم...
دراز کشیده بودم و هرازگاهی به ساعت چشمی میانداختم و او با تیک تاک یکنواخت خود جوابم را میداد....
و اين بود اولین پست یک سیاح سرگردان...

.