هیچ وقت فکرش را هم نمیتوانی بکنی که تا چه اندازه جانت به نفس های دیگری بند میتواند خورده باشد و گودی گردن او برایت بوی زندگی بدهد و شانه های کوچکش تکیه گاه امن گریه هایت باشد و همچنان با این همه احساس نیاز به حضورش برای ادامه زندگی به حدی از این دلمردگی برسی که تنها به خدافزی باز بی پاسخ بی پایان داستان بسنده میکنی.
دیگر تلاشی برای رسیدن نخواهی کرد. تلاشی برای در آغوش گرفتن. تلاشی برای زندگی در غم حل شده ی چشم های دیگری. تلاشی برای بوسیده شدن و بوسیدن و عشق ورزیدن.
آنگاه که از خواب خوش خیال و گمانت بیدار میشوی و میفهمی دنیای رنگی َساختگی او مشکی متمایل به خاکستری بیش نبوده میفهمی که دل غافل کابوس زندگی و حقیقت بر سرت چون پونک کوفته میشود و از تو چه میماند
اندکی عزت نفس که آن را مچاله کردی و با خود به دیاری میبری که جز تو هیچ انسان زنده ی ممد حیاتی تا چند فرسخی آن جا پیدا نشود
چرا که آدم ها چه به دلیل ضعیف بودن شخصیت تو چه به دلیل استوار بودن شخصیت خودشان از هر رفتار زشت و نا پسندی سرباز نخواهند زد
و تا تو را از عاشق پیشگی به نفرت ورزی وادار نکنند هرگز دست بردار نخواهد بود
پايان اين قصه این گونه بود
تمام.