ویرگول
ورودثبت نام
ریحانه علمایی
ریحانه علماییبین صفحه‌های کتاب‌ خانه دارم و میان سطرها نفس می‌کشم.
ریحانه علمایی
ریحانه علمایی
خواندن ۵ دقیقه·۳ روز پیش

دختری که کتاب‌هایش را مثل بچه‌هایش دوست دارد.

دختری در حال سفر بین ورق‌های کتاب
دختری در حال سفر بین ورق‌های کتاب

من در تقاطع کلمات و ذهن‌ها ایستاده‌ام. برای من، سئو فقط تکنیک نیست؛ نوعی روان‌کاویِ دیجیتال است برای رساندنِ کتابِ درست به دستِ خواننده‌یِ مشتاق.

یازده ساله بودم که دخترعموم، (بابا لنگ دراز) را گذاشت توی دستم. نمی‌دانم او می‌دانست دارد چه بلایی سرم می‌آورد یا نه، اما همان کتاب ساده و 'گل‌گلی، برای من شروع یک عشق بی‌پایان شد. عشقی که حالا بعد از ده سال و خواندن چندباره همان کتاب حتی تا شش - هفت بار هنوز تمام نشده است. هر بار که بازش می‌کنم، هنوز همان بوی کاغذ کهنه، همان حسِ اولِ دیدار، همان پروانه‌های ریز توی شکم برمی‌گردند. انگار جودی ابوت هیچ‌وقت پیر نشده، و من هم همان دختر یازده‌ساله‌ام که تازه داشت کشف می‌کرد کتاب‌ها فقط کاغذ و جوهر نیستند؛ درواقع درهایی‌اند به جهان‌هایی که منتظرند کسی پیدایشان کند.

من ریحانه علمایی هستم؛ ۲۱ ساله، اهل تهران و بزرگ‌شده در خانواده‌ای که کتاب برایشان چیزی شبیه نفس کشیدن بود. برایم کتاب نمی‌خریدند که بخوان و بگذار کنار؛ کتاب می‌خریدند تا زندگی کنم با داستان‌ها، تا شخصیت‌ها را مثل دوست‌های واقعی ببینم، تا شب‌ها زیر پتو با چراغ‌قوه ادامه بدهم ماجرایی را که قرار بود فردا تمامش کنم. دوازده سالگی، جلد اول هری پاتر رو بهم دادن تا بخوانم و دنیا برای همیشه تغییر کرد. بعدی، جلد دوم. بعدتر، «زندانی آزکابان» را خودمان با دخترعموم مرضیه رفتیم توی یک خیابانی حوالی خیابان ستارخان و از مغازه خریدیم؛ انگار که برویم سراغ یک دوست قدیمی که قول داده بود منتظرم بماند. هنوز یادم هست لحظه‌ای را که کتاب را از فروشنده گرفتم؛ حس می‌کردم یک گنج واقعی توی دستم است، چیزی فراتر از یک رمان نوجوان، چیزی که قرار بود تکه‌ای از هویتم شود. خانواده راهنمایی‌ام کردند، تشویقم کردند، اما هیچ‌وقت مجبورم نکردند. کتاب خواندن برایم نشد یک تکلیف؛ شد یک روتین انتخابی، چیزی شبیه یک قرار روزانه با خودم، یک خلوت امن، یک پناهگاه بی‌قید و شرط.

شاید برای همین است که امروز دانشجوی روانشناسی‌ام. برای من، آدم‌ها چیزی شبیه کتاب‌های پیچیده‌اند؛ هرکدام با فصل‌هایی پنهان، شخصیت‌هایی درون‌ریخته، و رازهایی میان خطوط. عاشق اینم که توی پیچ‌وخم ذهن آدم‌ها بگردم، تحلیل کنم، بفهمم، جزئیات ریز را شکار کنم و از خودم بپرسم: «چرا؟» روانشناسی برای من صرفا یک رشته دانشگاهی نیست؛ ادامه همان مسیری است که کتاب‌ها از کودکی پیش پایم گذاشتند. اصلا مگر ادبیات و روانشناسی از هم جدا شدنی‌اند؟ هردو درباره آدم‌اند، درباره انگیزه‌ها، ترس‌ها، انتخاب‌ها، و آن لحظه‌های مرزی‌ای که یک شخصیت تصمیم می‌گیرد این طرف خط بایستد یا آن طرف. داستایوفسکی که جنایت و مکافات را می‌نوشت، داشت راسکولنیکف را روانکاوی می‌کرد. و من هر بار که رمانی می‌خوانم، هم‌زمان دارم روانشناسی می‌خوانم فقط به زبانی دیگر.

قبل‌ترها، توی یک کلینیک روانشناسی کار می‌کردم. آنجا دیگر تئوری‌های دانشگاهی به کار نمی‌آمدند؛ پای آدم‌های واقعی در میان بود، با رنج‌های واقعی، با داستان‌هایی که هیچ کتابی ننوشته بودشان. تجربه عجیبی بود: یک پا در دنیای کتاب‌ها، یک پا در دنیای ذهن‌های زخمی. بعدش، یک تسهیلگر کتاب‌خوانی شدم برای دختران نوجوان. کتابخانه نیمه شب را با هم می‌خواندیم و حرف می‌زدیم؛ از زندگی، انتخاب‌ها، پشیمانی‌ها، و شجاعتِ دوباره شروع کردن. آن جلسه‌ها برای من فقط تسهیلگری نبود؛ مثل این بود که توی آینه‌های مختلف، خودم را از نو ببینم. هر دختر با سوال خودش می‌آمد، و من می‌دیدم چطور یک کتاب می‌تواند وسط اتاق بایستد و بگوید: تنها نیستی. این جلسه‌ها به من یاد داد که کتاب فقط مال آدم‌های کتاب‌خوان نیست؛ کتاب مال آدم‌هایی است که یک جایی از زندگی کم آورده‌اند و دنبال کلمه‌ای می‌گردند که بلندشان کند.

مسیر حرفه‌ای من:

  • از تسهیلگری تا استراتژی محتوا: تجربه‌ی تسهیلگریِ کتاب برای نوجوانان، به من آموخت که چگونه نیازهای پنهان مخاطب را شناسایی کنم. امروز در تیم سئوی کتاب‌لند، همان مهارت شنیدن نیازِ پشتِ کلمات را در استراتژی‌های سئو پیاده می‌کنم. من یاد گرفته‌ام که چطور یک پرس‌وجوی ساده در گوگل را به یک تجربه‌ی ارزشمند برای کاربر تبدیل کنم.

  • رویکرد روان‌شناختی من نسبت به محتوا: تحصیل در رشته روان‌شناسی، لنز متفاوتی به من داده است. من در تولید و بهینه‌سازی محتوا، صرفا به دنبال رتبه گرفتن نیستم؛ به دنبال درک الگوی ذهنی مخاطب و پاسخ به چراهای او هستم. این جزئی‌نگری، نرخ تبدیل و تعاملِ کاربران را به شکل معناداری افزایش می‌دهد.

مهارت‌های کلیدی من:

تولید محتوا: نوشتن معرفی کتاب، مقاله‌های تخصصی ادبی، محتوای سئو شده

سئو (SEO): بهینه‌سازی محتوا برای موتورهای جستجو، تحقیق کلمات کلیدی، تحلیل نیاز مخاطب

تحلیل روانشناختی: درک نیازها و انگیزه‌های مخاطب، جزئی‌بینی در شناسایی پرسونای کاربر

تسهیلگری گروهی: مدیریت جلسات کتاب‌خوانی، ایجاد فضای امن برای گفتگو

نوشتن خلاق: نویسندگی شخصی و حرفه‌ای با رویکرد ادبی و روانشناختی

کتاب‌هایم مثل بچه‌هایم هستند. هرکدام را که تمام می‌کنم، انگار تکه‌ای از خودمِ قبل از خواندنش را، میان ورق‌ها جا می‌گذارم. هر کتاب برایم یک یادگار است از نسخه‌ای از خودم که دیگر نیست، و یک هدیه است به نسخه‌ای که حالا هستم. برای همین معمولا کتاب‌هایم را قرض نمی‌دهم مگر به کسی که بدانم قدر این یادگارها را می‌داند. دلیل عشقم به کتاب؟ کتاب به من اجازه می‌دهد دنیای ذهنی خودم را بسازم. تصویرسازی کنم. در دنیاهایی غوطه‌ور شوم که شاید در طول زیست واقعی‌ام هرگز تجربه‌شان نکنم. کتاب برای من فرار نیست؛ یک جور زیستنِ اضافه است. یک سفر بی‌حرکت. یک زندگی موازی. در دنیای واقعی، هر بار فقط یک جور می‌شود زندگی کرد؛ اما در کتاب‌ها، هزار بار می‌شود به دنیا آمد، هزار بار عاشق شد، هزار بار شکست خورد، و هزار بار از نو شروع کرد. این آزادیِ محض را هیچ‌جای دیگر نمی‌شود پیدا کرد.

هنوز هم هر بار که کتابی تمام می‌شود، با خودم فکر می‌کنم: خب، حالا توی این کتاب چه چیزی از خودم را جا گذاشتم؟

امروز اما در تیم سئوی کتاب‌لند کار می‌کنم. جایی که دیگر فقط کتاب نمی‌خوانم؛ کمک می‌کنم کتاب‌ها پیدا شوند، دیده شوند، به دست آدمِ درست برسند. سئو برای من فقط کلیدواژه و سرچ کنسول نیست؛ مثل کارآگاهی کردن توی جهان گوگل است. اینکه بفهمم مخاطب چه می‌خواهد، چطور جستجو می‌کند، و چطور می‌شود بهترین کتاب را سر راهش گذاشت. عجیب است انگار همان مسیر کودکی‌ام ادامه پیدا کرده: آن موقع کتاب‌ها را به دست خودم می‌رساندم، حالا سعی می‌کنم کتاب‌ها را به دست دیگران برسانم. تحلیل‌گری ذاتی‌ام اینجا به کارم می‌آید؛ جزئی‌بینی روانشناسانه‌ام را می‌ریزم توی بهینه‌سازی محتوا. هر سرچ کاربر برایم یک معماست: این آدم چه می‌خواهد؟ پشت این کلیدواژه چه نیازی خوابیده؟ چطور می‌شود محتوایی ساخت که هم گوگل بفهمدش، هم دل مخاطب بلرزد از خواندنش؟ این سوال‌ها را هر روز از خودم می‌پرسم، و هر روز یک قدم نزدیک‌تر می‌شوم به جوابی که فردا عوض خواهد شد.

با کتاب‌لند به‌طور اتفاقی آشنا شدم ولی همین دفتر، همین میز، همین افرادی که همکارای من هستن شدن یه تجربه به‌یاد ماندنی، راهنمایی برای یک مسیر حرفه‌ای یا شاید آینه‌ای به سمت سرزمین عجایب.

کتابروانشناسیسئو
۱
۱
ریحانه علمایی
ریحانه علمایی
بین صفحه‌های کتاب‌ خانه دارم و میان سطرها نفس می‌کشم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید