ویرگول
ورودثبت نام
ساره نیک‌راد
ساره نیک‌راداینجا «ساره نیک‌راد» است. نویسنده‌ای که سایه‌ها را دنبال می‌کند و قصه‌هایی از جنس «بازنده» می‌سازد. اگر آماده‌ی ورود به تاریکی هستید، با من همراه شوید.
ساره نیک‌راد
ساره نیک‌راد
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ ساعت پیش

پارت 2 رمان "بازنده"


صحبت های دکتر هکتور به پایان رسید و دخترک باز هم مانند لحضه اول محو حرکات او بود.

صوفیا چند بار پشت سرهم دستانش را نمایشی به هم کوبید و گفت:

_سوالی نبود؟ اوکی پس بریم که یه حضور غیاب "فرمالیته" داشته باشیم؛

چرخی به دور خودش زد و به سوی میز گوشه کلاس قدم برداشت...ارام و مطمئن! پشت میز جای گرفت و طبق چیزی که بهش گفته بودن لیست کلاس را از کشوی کوچک میز برداشت...روی صندلی نشست، نفس عمیقی گرفت و لیست را با یک دست بالا اورد

از ابتدای لیست تک تک اسم ها را با آرامش خواند هرکس را صدا میزد با "حاضر استاد"ی اعلام حضور میکرد.

_مانا آرامی...

_امیرحسین بهرامی...

_آریا پژمان...

....

_یارا شایگان...

_یارا شایگان...

سرش را بالا آورد و نگاهش را میان کلاس چرخاند

_حضور ندارن خانوم شایگان؟

بعضی از دانشجو ها به پشت چرخیدند و انان نیز کنجکاوانه به دنبال کسی می‌گشتند که به زبان بیاورد"یارا منم"

یکی از پسرک های بی مزه کلاس دهان باز کرد

_هست ولی غرقه

چند نفری به مزه پرانی بی مزه اش خندیدند اما نگاه خنثی و سرد دکتر هکتور باعث شد خودشان را جمع کنند...

چند ثانیه ای سکوت در کلاس پیچید گویی دانشجو ها نفس هم نمی‌کشیدند...

صوفیا به آرامی از روی صندلی برخاست، لیست را روی میز قرار داد و سپس از پشت میز خارج شد

_سکوت اولین چیزیه که باید یادبگیرید...

سکوت به ادم ارزش میده...

اعتبار میده...

بعد هم نگاهش را به چشمان پسرک مزه پران دوخت و دوبار آرام سرش را تکان داد

سپس به سوی در کلاس قدم برداشت با تک ضربه ای به دستگیره، در را باز کرد؛ دستش را به نشانه خروج سمت در دراز کرد...

_می‌تونید تشریف ببرید جناب!

صراحت کلامش جای برای اعتراض باقی نگذاشت که پسرک بی سر و صدا کوله اش را چنگ زد و راه خروج را در پیش گرفت.

بعد از خروج پسرک نگاهش را به سمت ساعت روی دیوار انتهای کلاس سوق داد؛ تایم ‌کلاس تمام شده بود

حتی در بد ترین شرایط هم لبخند کم رنگش محو نمی‌شد

این لبخند رکنی از قدرتش بود.

پس با همان لبخند

_"خسته نباشید" زمزمه کرد

کیف کوچک مشکی رنگش با ان نوشته طلایی رنگ"YSLدرهم"را به همراه دوبرگه پنس شده ی لیست کلاس برداشت.

از کلاس خارج شد؛ با آرامش قدم برمی داشت گویی کل دنیا تحت فرمان اوست.

میانه ی راه با لرزیدن گوشی در جیب شلوارش آن را بیرون آورد.

گوشی را مقابل صورتش گرفت.

اسم روی اسکرین موبایل که چشمک می‌زد گواه این بود که خبر خوبی در راه نیست.

این شماره به ندرت تماس می‌گرفت، امروز هم یکی از همان روز های ندرت بود

به نظرت کی میتونه باشه؟!

رمانرمان جنایی
۰
۰
ساره نیک‌راد
ساره نیک‌راد
اینجا «ساره نیک‌راد» است. نویسنده‌ای که سایه‌ها را دنبال می‌کند و قصه‌هایی از جنس «بازنده» می‌سازد. اگر آماده‌ی ورود به تاریکی هستید، با من همراه شوید.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید