
صفحهٔ گوشی هنوز میلرزید.
صوفیا چند ثانیه به نام روی صفحه خیره ماند.
"سرخ"
تنها دیدن همین اسم کافی بود تا لبخند کمرنگ روی لبهایش محوتر شود.
"سرخ"هیچوقت برای احوالپرسی تماس نمیگرفت.
تماسهای او همیشه بوی دردسر میداد.
انگشتش را روی دکمهٔ پاسخ کشید.
_ بگو.
صدای مرد از آن طرف خط پایین و گرفته بود.
_ رئیس میخواد ببینتت.
صوفیا بیآنکه قدمهایش را متوقف کند از راهروی شلوغ دانشگاه عبور کرد.
_ الان؟
_ الان.
_ اتفاقی افتاده؟
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای سرخ آرامتر شد.
_ یکی از محمولهها ناپدید شده.
قدمهای صوفیا برای اولین بار مکث کرد.
چشمان مشکیاش باریک شد.
_ ناپدید؟
_ و سه نفر از آدمهامون مردن.
باد سردی از پنجرهٔ انتهای راهرو گذشت.
دانشجوها کنار او رد میشدند اما انگار هیچکدام را نمیدید.
ذهنش فقط روی یک جمله قفل شده بود.
سه نفر کشته شده بودند.
_ کار پلیس؟
_ نه.
_ پس؟
سرخ نفس سنگینی کشید.
_ کار کسی بوده که قوانین خانواده رو میشناسه.
صوفیا تماس را قطع نکرد.
اما دیگر چیزی هم نگفت.
این خبر بدتر از چیزی بود که تصور میکرد.
اگر کسی قوانین داخلی خانواده را میدانست، یعنی یک خائن میانشان وجود داشت.
و خائن...
تنها چیزی بود که رئیس از آن متنفرتر از دشمنانش بود.
یک ساعت بعد...
مرسدس مشکیرنگ مقابل عمارتی قدیمی و باشکوه توقف کرد.
عمارت در ظاهر آرام بود.
اما پشت آن دیوارهای سنگی، یکی از قدرتمندترین سازمانهای زیرزمینی شهر نفس میکشید.
صوفیا از ماشین پیاده شد.
پاشنهٔ کفشهایش روی سنگفرش حیاط طنین کوتاهی ایجاد کرد.
محافظها با دیدنش بیدرنگ راه را باز کردند.
هیچکس جرئت نداشت مانع او شود.
او فقط یک استاد دانشگاه نبود.
نامش در میان اعضای خانواده «والنتینو» وزنی برابر با گلوله داشت.
درهای بزرگ سالن باز شد.
هوای سنگین اتاق به استقبالش آمد.
مردان مسلح دو طرف ایستاده بودند.
و در انتهای سالن...
مردی روی صندلی چوبی عظیم نشسته بود.
پدرخوانده.
نگاه نافذش مستقیم روی صوفیا نشست.
_ بالاخره رسیدی.
صوفیا نزدیک شد.
_ شنیدم اتفاق بدی افتاده.
پدرخوانده لیوان کریستالی را روی میز گذاشت.
سپس پوشهای را به سمت او سر داد.
_ قبل از طلوع آفتاب اسم خائن رو میخوام.
صوفیا پوشه را باز کرد.
اما با دیدن اولین عکس...
برای نخستین بار خون در رگهایش یخ زد.
عکس متعلق به کسی بود که هر روز میدید.
کسی که چند ساعت پیش در همان کلاس حضور داشت.
دکتر هکتور.[خودش♧]
و زیر عکس تنها یک جمله نوشته شده بود:
«مظنون اصلی.»
صوفیا آرام سرش را بالا آورد.
نگاهش با نگاه سرد پدرخوانده گره خورد.
تعجب در بند بند وجودش می پیچید...
لب باز کرد چیزی بگوید اما...