ویرگول
ورودثبت نام
ساره نیک‌راد
ساره نیک‌راداینجا «ساره نیک‌راد» است. نویسنده‌ای که سایه‌ها را دنبال می‌کند و قصه‌هایی از جنس «بازنده» می‌سازد. اگر آماده‌ی ورود به تاریکی هستید، با من همراه شوید.
ساره نیک‌راد
ساره نیک‌راد
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

رمان " بازنده" پارت 1


بوی تند باروت، تیک‌تاک منظم ساعت و باد یخ‌زده‌ی کولری که بی‌رحمانه روی پوستش می‌خزید، دست به دست هم داده بودند تا سرمای اتاق را عمیق‌تر کنند.

در، با صدای آرام و کش‌دار «جیررر...» باز شد.

سر افتاده‌اش را اندکی به سمت صدا چرخاند. بدون آن‌که پلک‌های سنگینش را باز کند، با زحمت آب دهان آغشته به خون را از گلوی زخمی‌اش پایین فرستاد.

یک نفس عمیق کشید.

عطری تند، خنک و آشنا در ریه‌هایش پیچید.

لبخند کجی گوشه‌ی لب‌های ترک‌خورده‌اش نشست؛ لبخندی که بیشتر به دهن‌کجی شباهت داشت.

ـ اومدی؟

سکوت.

هیچ پاسخی دریافت نکرد.

پلک چپش را نیمه‌باز کرد و از پایین تا بالای قامت مرد مقابلش را از نظر گذراند.

سیاهی.

انگار تمام وجودش از تاریکی ساخته شده بود؛ لباس‌های مشکی، دستکش‌های مشکی و چشمانی سرخ که در نور کم اتاق می‌درخشیدند.

زیر لب زمزمه کرد:

ـ پس بالاخره اومدی...

نگاه مرد خالی از هر احساسی بود؛ نه خشم، نه ترحم، نه حتی رضایت.

تنها مرگ بود که از آن چشم‌ها می‌بارید.

در یک حرکت سریع، کلت کمری‌اش را بیرون کشید.

صدای خش‌دارش در فضا پیچید:

ـ برای شکستن «تو»، تا ته جهنم هم بیام، میام. اینجا که خونه‌ی خودمه.

دختر زبانش را روی لب‌های خشک و خون‌آلودش کشید.

پوزخند تلخی زد.

ـ به زحمت افتادی...

چند ثانیه سکوت کرد.

ـ من خیلی وقت پیش مُرده بودم.

چشمانش را بست و ادامه داد:

ـ فقط منتظر یه نفر بودم خاکم کنه.

ابروی مرد بالا رفت.

ـ خب... انتظارت تموم شد.

و بعد...

فقط یک حرکت.

فقط یک شلیک.

صدای گلوله در اتاق پیچید.

برای لحظه‌ای زمان ایستاد.

خون روی دیوار پاشید و سر دختر به عقب پرت شد.

اما درست در واپسین ثانیه‌های زندگی‌اش، وقتی قهقهه‌ی دیوانه‌وارش آرام‌آرام در سکوت گم می‌شد، لب‌های نیمه‌بازش تکان خوردند.

فقط یک جمله.

یک جمله که باعث شد برای اولین بار چیزی شبیه تردید در چشمان مرد بدرخشد.

ـ باختی...

---

یک سال قبل...

اگر موفقیت صدا داشت، بی‌شک شبیه تق‌تق کفش پاشنه‌بلند زنی بود که می‌دانست دنیا زیر پایش قرار دارد.

تق...

تق...

تق...

به انتهای راهروی دانشکده رسید.

دستش را بالا آورد و یک ضربه‌ی کوتاه به درِ مشکی‌رنگ زد.

در همان لحظه، همهمه‌ی پشت در فرو نشست.

انگار همه منتظر ورود او بودند.

انگشتان کشیده‌اش روی دستگیره‌ی طلایی لغزید.

فشار مختصری وارد کرد.

در باز شد.

و دوباره آن صدای دلنشین در فضا پیچید.

تق...

تق...

تق...

با اقتدار وارد کلاس شد.

کیف چرمی کوچک خود را روی میز استاد گذاشت و به سمت دانشجوها چرخید.

لبخندی آرام روی لب‌های باریکش نشست.

صوفیا همیشه معتقد بود لبخند، آدم‌ها را مغرورتر و دست‌نیافتنی‌تر نشان می‌دهد.

نگاهش را روی کلاس چرخاند.

سکوتی کوتاه برقرار شد.

بعد با همان لبخند جذاب و مغرور گفت:

ـ صبح بخیر.

فضای سرد کلاس، ناخواسته نرم شد.

چند نفر لبخند زدند.

چند نفر زیر لب جواب سلام دادند.

و چند نفر هم فقط خیره ماندند.

صوفیا ابرویی بالا انداخت و ادامه داد:

ـ صوفیا هکتور هستم.

مکثی کوتاه کرد.

ـ دکتر صوفیا هکتور. استاد جدید فیزیک کوانتوم شما.

چند نگاه متعجب بین دانشجوها رد و بدل شد.

اما در ردیف آخر کلاس، دختری وجود داشت که هیچ‌کدام از این حرف‌ها را نمی‌شنید.

تمام حواسش به زن مقابل بود.

به لبخندش.

به صدایش.

به تک‌تک حرکاتش.

سال‌ها بود که صوفیا هکتور را می‌شناخت.

خیلی قبل‌تر از آن‌که او وارد این کلاس شود...

رمان جناییرمان
۰
۰
ساره نیک‌راد
ساره نیک‌راد
اینجا «ساره نیک‌راد» است. نویسنده‌ای که سایه‌ها را دنبال می‌کند و قصه‌هایی از جنس «بازنده» می‌سازد. اگر آماده‌ی ورود به تاریکی هستید، با من همراه شوید.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید