قصه میگوید برای بچههای خود عمو نوروز
بچهها در کنج هم، رو سوی پیر مهربان کلبهشان هستند.
اندکی بیحال و بیتابند
میفهمد عمونوروز حال و روز آنان را
ملالِ باز تکرار حکایت را نمیخواهند
باز آن آرش با کمانش میرسد از راه؟
نیست مصداق دگر در عالم هستی؟
نمادین داستانها را کنار باید.
عمونوروز! برامان شرح ده تمثیل اکنون را
زندگی جز لشکر توران،
هرزه مزدوران بیوجدان،
آرشی زادست؟
آرشی که جان خود را در کف دستان خود گیرد،
از برای راستی،
بر علیه آن همه ناراستی آید.
در میان حزن و حیرت ماند پیر ما؛
نگاهش را به آتش دوخت،
گوییا چیزی برای بچههای پاک پنهان داشت.
در میان برفگین اسپند سرماسوز،
در کنار شعله آتش،
اندکی هیزم به رویش ریخت؛
ناگهان او به صدا آمد،
آری هست!
یا که بهتر گویمت کو بود.
باری قصه آرش، جز زمان رفتنش راوی نمیداند.
فرزانه مردی بود در خاک نیاکانش.
موسم حمله به خاکش شد.
نرفت چون قحبه مزدوران قبلیها،
او ماند و همین بودش داستان ماست!
خوان هشتم راستتر تعریف را اینجاست.
هفت خوان را تو گذر کردی،
ندا آید نبینی تو فراز خوان دیگر را،
که باید بگذری از جان،
تا ببینند رهروان راه تو زینسان
فراز خوان هشتم را.
آرش ما میهمان خوان هشتم بود.
گذشت از جان خویش آسان و بیاکراه،
کین بار
خونین راه پیش رومان باز خواهد شد!
خون او پاک است.
خون او مظلوم و بیباک است.
خون او رنگینترین خون است.
خون آرش جز برای خط مرز حق و باطل نیست.
خون آرش را به جز کشتار توران خونبهایی نیست.
کین همان راه و مسیر خوان هشتم هست!
امان از خون آرشها
امان از خون چشم ما
امان از تیغهای ما
امان از لشکر توران
سلام ای هرزه مزدوران بیوجدان
البته، بیمزد!
۱۴۰۴/۱۲/۱۱

