مهمان سر زده حبیب کیست؟

ویروس ها مانند لشگر مغول بر سرم ریخته اند. و زمین گیرم کرده بودند.پتویی را بر سرم کشیده بودم. و برای خودم نفسی را که به زور پایین میرفت تا ممد حیاتش باشد را به درون ریه هایم هل می دادم. قبل از اینکه بیرون بیاید که مفرح ذات باشد که یک مرتبه صدای زنگ خانه بلند شد.

همسرجان در را باز کرد. یک قشون آدم بصورت کاملا غیر منتظرانه و بدون هیچ عرف دیپلماتیکی تشریف آورده بودند که خوشحالمان کنند. هنوز وارد خانه نشده بودند همهمه شان مثل قشون آقا محمد خان قاجار که بر سر دروازه کرمان رسیده است. قبل از خودشان وارد خانه شد. همسرجان سراسیمه خودش را بالای سرم رساند.

گفت:بلند شو که عمو با بچه ها و عروس هایش آمده اند و هیچ چیز با ارزشی که به اندازه این همه آدم باشد در خانه نداریم. الا چندتا شلغمی را که برای سوپ امشب خریده ام.

یکی یکی در هال را رد می کردند و فاتحانه خودشان را روی مبل ول می کردند. تعدادشان بیشتر از مبل های نه نفره ی ما بود. بود چندتایی شان مجبور شدند روی زمین بشینند. قیافه در هم و صدای خروسکیم را که دیدند. همه با هم گفتند: آخی چه شده خدا بده نده انگار سر ما خورده ای.

هنوز جواب سلامشان را نداده بودم که مجبور شدم شرح دهم که بخاطر تعلل و بی دقتی، باران بر سرم باریده و قبل از اینکه خودم را به ماشین برسانم. کار از کار گذشته بود. ودر چشم ویروس ها شبیه طعمه شدم و اینکه ویروس ها خودشان را به بدن ما رساند و این بلا را بر سر م آوردند
بعد از اینکه واقعه را شرح دادم. طبق عادت مالوف همه ایرانیان چون پزشکان حاذق شروع کردند به نسخه پیچیدن اول از همه ،زن عمو شروع کرد "اوشه (آویشن) رو دم کن سه چهار بار بخور فردا خوب خوب میشی"
بعد از زن عمو نوبت به عمو رسید.
ایشان هم اذعان داشت که هیچی بهتر از شلغم نمی شود.خودش جای صدتا آمپول پنی سیلین را می گیرد.
که یه مرتبه پسر عموی بزرگ صدایش را به گلو انداخت که نه خیر همین الان دو تا قرص ادلت کلد بنداز بالا یک ثانیه ای خوب خوب می شوی.
مانده بودم که کدام ترکیب را انتخاب کنم سنتی یا صنعتی را؟
که همسرجان آمد در گوشم و گفت :"زود برو میوه بگیر هیچی در خانه نداریم."
به بخت بدم لعنت فرستادم. وشال کلاه کردم و سوار بر موتور شدم و از خانه بیرون زدم.
هنوز سر کوچه نرسیده بودم که صدای ناله گوشیم بلند شد.
نگاه کردم.همسر جان بودند.
گفت:یکی موردی، اینها شام هم نخورده اند. چیزی برای شام هم بگیر و با خودت بیاور.
ته جیبم را نگاه کرد. و در دلم هزاران فحش نثار مهمانان سرزده کوکب خانم مادر عباس کردم که این رسم غلط را از همان اوایل طفولیت جا انداخته بودند. چندتا ریچار دانه درشت هم حواله کوکب خانم کردم اگر آن زنیکه زده بود توی پوزشان الان من نمی خواستم با این حال نزار راهی خیابانها بشوم تا شکم یه مشت از خددا بی خبر را پر کنم. مانده ای از کارت گرفتم عددی قابل توجهی نبود و به هزار زحمت حساب و کتاب کردم تا هم بتوانم میوه بخرم هم شامی در خور برای این طایفه از خدا بی خبر. سریع در یک اقدام ضرب الاجلی همه لیست مد نظر را خریدم.
در را که باز کردم مستقیم رفتم توی آشپزخانه.وسایل را گذاشتم.
و آمدم ربروی مهمانها نشستم. و مدام خوشآمد های تصنعی به خوردشان میدادم و از قدم رنجه ای که نموده بودند ابراز خوشحالی می کردم و لی به جایش در دل به این قوم تاتار لعنت می فرستادم. در همین لحظه ویروس ها هم نامردیشان گل کرده بود .به تکاپو افتاده بودند که گلبول های سفیدم را چو ن مهمانان سر زده از پای در بیاورند..دیگر توان نشستن نداشتم. به زور سرم را به دیوار تکیه دادم و آوای های مبهمی که از دهان هایشان بیرون میریخت را می شنیدم.

که یک مرتبه داد زن عمو بیدارم کرده که مگه نگفتم یک لیوان آویشن بخور
. زن عمو ادامه داد که:بگذار خودم برایت درست می کنم چند دقیقه بعد بالای سرم ایستاده بود و منتظر بود تا لیوان را سر بکشم.
آویشن را که خوردم بدنم گر گرفت. ولی همچنان صدای قهقهه ویروس ها رو می شنیدم که پیروزمندانه گلبول های سفیدم را می نواختند.
همسرجان شلغم به دست بالای سرم ایستاد گفت اینا هم بخور.
عمو جان سفارش کرده بود که شلغم را برای بار بگذارند.شلغم را به آویشن های درون معده روانه کردیم.
حالا در معده هم جنگی شروع شده بود. که سفره ی شام را انداختند. نشستم سر سفره و با نان کبابی که با تتمه حقوق این ماه خریده بودم بازی می کردم. که یک آن متوجه شدم که نیمی از کبابم به نیش پسر دومی عمو هست و نیمه دیگر به دندان پسر سومی،
از خیر شام خوردن گذشتم. منتظر بودم که عروس عمو جان در کند غذا خوردن شهره خاص و عام است غذایش را تمام کند و تا سفره را جمع کنم

تا مهمانی یک گام به پایان خودش نزدیک تر شود. بلکه بتوانم دوباره به زیر پتوی گرم و نرمم بروم. سفره را به کمک مهمانها جمع کردم. که یک مرتبه پسر بزرگ عمو با دو تاقرص ادلت کلد در دست بالای سرم ایستاده بود و چونان ابلیس لبخند شیطنت آمیز می زد. نه راه پس داشتم نه راه پیش. قرص ها را از دستش گرفتم و چون انسانی که از شیطان گول می خورد قرص ها را با یک لیوان آب خوردم.

حالا دیگر صنعتی و سنتی قاطی را باهم زده بودم. تا بتواند کاملا زمین گیرش کند. فاز خوردن بعدی میوه بود. میوه ها را یکی پس از دیگری به آن خندق بالا می فرستادند. انگار نه انگار که همین الان نفری 2تا سیخ کباب و نان سنگک خورده اند. میوه دان خالی خالی شد و پیش دستی ها پر از پوست میوه. خدا خیر پاییز دهد با این میوه هایش .یکی از یکی خوشمزه تر و راحت خور تر از دیگری.
نارنگی خرمالو پرتقال و...

این مرحله که تمام شد الحمدلله مرحله ای دیگری برای خوردن نمانده بود. که یکباره خدا خیر کرده ای گفت هیچ چیز جز استراحت برای آدم مریض مفید نمی باشد.انگار تازه به این گزاره پی برده بودند که سکوت و استراحت می تواند تن رنجور فلک زده ی پر از ویروس آنفولانزازده ی بنده را خوب کند. عمو به ساعتش نگاه کرد. گفت اوه دیگر دیر است و باید برویم.
که ناگهان صدای بچه کوچیکه بلند شد که قبل از اینکه برویم من باید سری به خلا بزنم.
وقت شکار یادش آمده بود. همه ی آن چیزها را که خورده بود پس دهد.

نیم ساعتی پدر همه را در آرود تا تمام این چیزهایی را که در این چند ساعت خورده بود پس بدهد. .با کند ترین سرعت ممکن حرکت می کردند.ساعت دو نیمه شب بود که آخرین بازمانده از آن قوم تاتار پایش را از خانه بیرون گذاشت.
تا اینکه آن قوم غارتگر پایشان را ملکم خسارت زده بیرون نهادند. خودم را به رخت خواب رسانیدم و به زیر پتو خزیدم.
به این فکر می کردم که مهمان سر زده حبیب کیست؟.