ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده
نویسندهنویسنده و پژوهشگر
نویسنده
نویسنده
خواندن ۱ دقیقه·۹ ماه پیش

باورم نمی‌شود: این تو هستی

چند روزی بود تو را ندیده بودم؛ ای عزیزم

چند روزی بود تو را ندیده بودم؛ ای عزیزم!

بعد از پنجاه و چندسال که هر لحظه با تو نفس کشیدم

و هر ثانیه چشمانت را پرستیدم

عمیقا دلم برایت تنگ شده بود.

راستش را بخواهی داشتم می‌مُردم

و ناگهان همهمه‌ای برخاست

انگشت‌های متهمانِ قتل، یک‌به‌یک، بُلندایی را نشان داد

و من، ناگهان نگاهم را برگرداندم

و بهت‌زده در هلالِ رویت خیره ماندم

درست وسط بازار کوفه؛ میان لجنزار اهانت‌ها و ستم‌های نمازخوان‌های بی‌ولایت.

آه؛ ای خدای من!

عشقِ من؛ بی‌پا و تن از راه رسیده است.

آری آری!

ای برادر! باورم نمی‌شود این تو هستی بر فراز بلندی

و این خورشید خونینِ سرِ توست که بر فراز نیزه طلوع کرده است.

حسین جانم!

زیارت چشم‌هایم از گیسوانِ پریشانت، بر من مبارک باد.

امام حسیناباعبداللهعشقروضه
۲
۰
نویسنده
نویسنده
نویسنده و پژوهشگر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید