شاید باید بگم که با فکر آتش بس رویا ها بافتم توی ذهنم.
شاید باید بگم که دلتنگ شب های تهرانم ؛ دلتنگ صبح های زودی که جز صدای پرنده ها و صدای ورق زدن کاغذ توسط من صدایی نبود.
شاید باید مثل فریدا کالو بگم «زنده باد زندگی»
شاید باید برگردیم به خونه؛ خونه مون شاید منتظر مون باشه.
بهت گفته بودم چقدر منتظر تابستون ام؟
بهت گفته بودم کاپوچینو میخواستم آخرین بار بخرم ولی نشد؟
بهت گفته بودم چند وقته درست حسابی نخوابیدم ؟
شاید باید برگردم تهران و صدای جارو رفتگر را شب هنگام از کوچه بشنوم و با خودم فکر کنم درست است ما فقط دراین گیرودار به یک کوچه تمیز نیاز داریم!
تهران؛ بهت گفته بودم چقدر دوستت دارم؟
کوه های تهران برف دارد؛ برعکس اینجا که انگار نه انگار کوه دارد.
آسمان تهران؛ قول بده نور های قرمز را فراموش کنی؛ چون من تاب ندارم دیگر.
من هیجان زده ام؛ شاید این خبر رو صبح شنیده ام و الان خبرهای جدیدی شنیدم که شاید آتش بس نشه ولی ...
رویا بباف! چیزی که نمیشود.
ممنون که حرف هام رو خوندی؛ کلمه های بی ارزش من زاده ی لحظه ای احساسات اند ولی دوستشان دارم ؛ جملات نخ و سوزنی هستند که مرا به زندگی پیوند داده اند.
کنکور جان لطفاً پارازیت ننداز خودم میدونم باهات چیکار کنم.
میخوام آواز بخونم با صدای نکره ام,میخوام نقاشی کنم ,میخوام آشپزی کنم و غذا رو بسوزونم, میخوام برات قهوه درست کنم و مزه زغال بده,میخوام برات کتاب بخونم و فکر کنم گوینده رادیو ام,میخوام برات کیک بپزم که مزه خمیر بده, میخوام زنده بمونیم تا دوباره باهم فیلم ببینیم,میخوام برات توی همین گرمای تیر آب دوغ خیار درست کنم با کشمش! میخوام یادت نره زنده ایم.

شاید نوشتن؛ تمام ذوق من باشد.