آواره ام در بین خانه ها،قلب ها و از این دشت به آن دشت میدوم همچون کره اسبی بازیگوش که فکر میکند اگر از خانه دور شود در امان خواهد ماند.
خانه مان در آن دور ها با چراغی روشن و پرده هایی کشیده انتظار مان را میکشد؛ قلبم؛ وای امان از قلبم ،از خانه از باد سردی که تنم را لمس میکرد.
دلتنگم ؛ به خانه مان گفتم روزی بخواهیم گشت؛ تا آن روز حتماً دیگر شب دلهره نخواهد داشت؛ پنجره ترس نخواهد داشت؛ آن روز حتماً شب ها از صدای موشک ها بیدار نخواهم شد؛ غم در دلِ من رسوایی به بار آورده.
هر شب گریه؛ هر شب ترس ؛ کار من در شب های تهران.
تهران شبِ تو غم دارد؛ خیلی هم غم دارد.
من منم! مقیمِ ناکجاآباد ام. برادرم میگوید از ایران متنفر شده است؛ قلبم از جا کنده میشود؛ احساساتم باهم در جنگ میشوند؛ من مگر قرار نبود امروزم یک روز عادی باشد؟
بودن یا نبودن؛ مسئله این است؟عاقبت ما همین بود شاید.
دلتنگ خانه ام. خانه ای که مادرم جان به لب شد تا خریدیمش؛ همان النگو های طلایی رنگش را فروخت همان یکی که طرح داشت و با پول خودش خریده بود،یک روز که شاید من ده ساله بودم خریدش.
دلتنگ خانه ام. خانه ای که پدرم شب ها نخوابید و فکر کرد که چجور قسط خانه را بدهد تا پولش جور بشود. تا ما در آن خانه جا بشویم.
و عجب خانه ای داشتیم!سقفش به بلندای آسمان بود؛ هر روزش رنگ آفتاب میدید ؛ گل هایش همیشه رخشان بودند. و عجب خانه ای داشتیم ؛ من شاهزاده پریان بودم.
میترسم که برگردیم و ویرانه باشد؛ خانه ای که با هزار زحمت مالِ ما شد و من هزار بار اشک ریختم تا مال ما شود.
کنکورِ بیچاره ؛ بی میل به آن ؛ بی میل به خودم؛ باور نمیکنم که کنکور را اینقدر دوست داشته باشم و انقدر با او غریبی کنم.
اگر جایی هستی در آن دور ها که اخبار جنگ فقط برایت یک سرگرمی مفرح است به تو غبطه میخورم و آرزو دارم لحظه ای به جای تو زندگی کنم. تویی که خانه ات استوار است و دلت گرم؛ تویی که یادت نمی آید یک ساعت پیش چه کردی. از تو؛ به تو قسم؛ من ،من که مقیم ناکجاآباد ام و دلم تنگ است برای فقط یک هفته پیش همین ساعت؛ تو نمیفهمی آسمان تهران چقدر غم دارد.
دلتنگم و تو نمیفهمی دلتنگی برای پرتوی آفتاب افتاده بر روی فرش چگونه است.
تو نمیدانی من برای چه انقدر اشک میریزم ؛ تو نمیفهمی که چرا انقدر در خود پیچیده و از خود ناگزیرم.
برای تو که در آن دور ها که اخبار جنگ برایت فقط یک سرگرمی مفرح است؛ آروزی شادمانی،دلخوشی،سلامتی و ثروت دارم.
ولی از تو میخواهم فقط طوری با من رفتار نکنی که با معذب بودن در درون خود آب شوم.
تهران؛ شبِ تو خیلی غم دارد.
دلتنگ.
برای این من که هنوز هجده ساله نشده بودم و در دل آروزی مرگ داشتم.
برای من آرزو کن.
دعا کن.
چون مثل آتش خشمَم! و دلم غوغاست.
من از زندگی اینبار؛ شاید از این اتفاق نو زندگی ام تجدید آورده ام.