ویرگول
ورودثبت نام
سبا با سین
سبا با سینزرد خواهم ماند...✨️
سبا با سین
سبا با سین
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

میگذرد...

مینویسم ، من هم دست به قلم میشوم تا بماند از این روزهایم چیزی به یادگار

منِ سبای با سین نیمچه نویسنده نمیدانم امروز و در این زمان چه بنویسم از کجا شروع کنم از دل کدام آدم بنویسم از دل مادری بنویسم که هر شب چشم انتظار نوجوانش است یا از دل پدری بنویسم که به فکر در آوردن پول مایحتاج زندگی اش یا از دل خودم بنویسم که کلاف زندگی ام جوری گره خورده که نمیتوانم سرش را پیدا کنم احتمالا همین روز هاست که مجبور شوم قیچی اش کنم آنقدر کلاف را باز کنم قیچی کنم تا بالاخره گره های کورم از بین برود این توصیف شاید برای حال اکنونم چیزی مسخره است اخر من هر چه قیچی کنم این گره ها کور و کورتر میشوند من واقعا دیگر امیدی به کلاف بدون گره زندگی ام ندارم.

این کلاف تا کی جان خواهد داشت ‌که من قیچی به بختش بزنم؟

چه کسی مرا اینگونه کرد؟

چه کسی سبای با سین را به این روز انداخت؟

چه کسی اکنون حال مرا درک میکند...؟

صد البته که فقط من به این حال دچار نیستم...

دلزندگییادداشت
۲۹
۹
سبا با سین
سبا با سین
زرد خواهم ماند...✨️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید