نمیدانم قرار است چه بنویسم و به کجا برسم آخر من هیچوقت راه بلد نبودم این کلمات بودند که راه خود را پیدا میکردند مرا هم همراه خود به مقصد میرساندند بنظر انها هم مثل این روزهای من سردرگم شده اند انگار من نیستم که گیج و سردرگم زندگانی که نه با مردگانی لحظات را سپری میکنم.
هر بار که امدیم شکایت کنیم گفتند میگذرد اما به چه قیمت... قیمت ها هم خیلی وقت است که دیگر ثابت نیستند هر بار که گفتیم میگذرد باید بگوییم الان یا الان ؟ گذشتن ها هم دیگر گران شده ، ساعت های بسیار زیاد جوانیمان است که باید خرجشان شود...
راستی چند ساعت از جوانیمان باقی مانده؟
اصلا چیزی هم باقی مانده ...
کاش مانده باشد اخر میگویند شادی در راه است
شادی هم جز سراب برای ما هیچ نبود...
کاش میفمیدیم اندک باقی عمرمان خرج چه چیزی خواهد شد...
کاش میفهمیدند ما جوانان ۲۰ ساله پیری هستیم در پیراهن جوانی...
کاش عمرمان را گران نمیکردند...
کاش های زیادی باقیست کاش عمری باشد کاش هارا بکاریم و سبز شوند...