ویرگول
ورودثبت نام
سـبا
سـبافعلا هیچ
سـبا
سـبا
خواندن ۴ دقیقه·۸ ماه پیش

روایات درونی - قسمت پنجم: بیرون

چندین ساعته که اینترنت درستی ندارم و از طریق چشم‌ها و گوش‌هام و نه اخبار نظاره‌گر اتفاقاتی که می‌افتن هستم. حالا هم راهی به جز نوشتن برای گذران زمان پیدا نکردم علاوه بر اینکه این لحظه‌ها لحظات ثبت‌شدنی‌ای هستن و حیفه چیزی که بهم می‌گذره رو خودم یا شاید بعدها دیگران کمرنگ به خاطر بیارن.

از دیشب شروع می‌کنم ساعت 7 که از فضای مطالعه بیرون اومدم و با دوستی برای شام پیاده راه افتادیم، می‌خندیدیم و خیابون ملاصدرا رو طی می‌کردیم، از خودمون حرف می‌زدیم از این می‌گفتم که به چند جا رزومه فرستادم و امیدوارم قبول شم، از کارش می‌گفت و اینکه باید یه فکری براش بکنه. به پیتزایی رسیدیم و سفارش دادیم چندتا کادو برای تولدم آورده بود و من از صمیم قلب احساس خوشحالی داشتم. راه برگشت رو هم پیاده برگشتیم تاریک بود یکم ترسیدیم و در حین ترسیدن از چیزهای خوب حرف زدیم، سیگار روشن کردم، سیگار می‌کشیدم و می‌خندیدم و از این می‌گفتم که این لحظه‌های خوب ارزش ادامه دادن به روزها و ماه‌های سرد و تاریک رو دارن. به مقصد رسیدیم و خداحافظی کردیم درحالیکه در خیال و تصورات هیچکدوممون نمی‌گنجید چند ساعت دیگه چی میشه.

یک ساعت و نیم بعد برگشتم خونه. مامان ناراحت شد از اینکه بیرون شام خوردم، عشق ابدی دیدم و تلفن صحبت کردم، با دوستم حرف زدم از اضطراب‌هایی که دارم و ساعت 3 و خردی بود که چشمام کم‌کم گرم شدن و تو خواب و بیداری بودم که صداهای بلندی شنیدم، خیال کردم رعد و برقه. هر صدای مهیبی که می‌شنیدم منتظر صدای قطره‌های بارون می‌موندم ولی خبری نبود، به این فکر می‌کردم که یکی از دوستام صدای رعد و برق رو دوست داره و آیا از این رعد و برق ها راضیه؟ صداهای آخر دیگه کم‌کم داشتن ترسناک می‌شدن در عالم خواب و بیداری به این فکر می‌کردم که شاید توی کوچه تیراندازی شده ولی _خوشبختانه_ از جام بلند نشدم تا ببینم چه خبره و خواب من رو برد.

صبح با صدای فریاد پدرم بیدار شدم و این ضربان قلبم رو بالا برد، به این فکر می‌کردم که دلم می‌خواست بیشتر بخوابم و کمی نگران بودم بابت موضوعی که پدرم رو تا این حد سر صبحی عصبانی کرده. بالاخره تسلیم شدم و چشم‌هام رو باز کردم چندتا پیام از دوست‌هام داشتم که حالم رو پرسیده بودن، در واقع بیشترشون نوشته بودن "زنده ای؟". تلگرام شلوغ بود و زیاد طول نکشید تا فهمیدم صداهایی که دیشب شنیده بودم صدای رعد و برق نبودن.

جواب پیام‌ها رو دادم و فهمیدم چندتا موشک دیشب به فاصله خیلی کمی ازم فرود اومده‌ن. از اتاق بیرون رفتم. من تنها کسی بودم که صداها رو شنیده بود و خوشبختانه خانواده اون ساعت‌ها توی خواب عمیق بودن و از اون لحظه تا الان که ساعت 8 شب همون روزه همه‌چیز شبیه یک خوابه، کاش بود.

روی تخت دراز کشیدم و شاید برای یکی دو ساعت فقط خبر خوندم البته در اون ساعت‌ها هنوز خبری نبود و عکس‌هایی از تخریب‌ ساختمونی بود که سالها پیش در دوران دبستانم یکبار برای تولد همکلاسیم بهش رفته بودم، عصبانیت آدم‌ها بود و حماقت دیگری که از این اتفاقات خوشحال بودن و سعی در ماله‌کشی روی فاجعه‌ای که رخ داده بود داشتن.

هنوز اونقدر با اونچه که پیش اومده بود روبه‌رو نشده بودم، بلند شدم و لباس پوشیدم و از زنعموم پرسیدم که تیاتری که قرار بود امشب بریم هنوز برقراره؟ به مامانم گفتم اخبار رو زیاد چک نکنه و راه افتادم به مقصد ونک تا درس بخونم.

به محض رسیدنم اینترنتم قطع شد، من موندم و اخبار مسیجی‌ای که دوستام بهم می‌دادن، شیرازو زدن، تبریزو زدن، سنندج، اصفهان باید تخلیه شه...

حتی یک کلمه هم نتونستم درس بخونم، مدام با اینترنتم درگیر بودم و فکر می‌کردم اگه خیلی تلاش کنم ممکنه یکی از پروکسی‌هام وصل شه نشد، رفتم ناهار خوردم و توی نمازخونه دراز کشیدم به این فکر می‌کردم که برگردم خونه و منتظر بودم اسنپ یکم ارزون‌تر بشه که خوابم برد. خیس عرق از خواب بیدار شدم و روی گوشیم کلی میسکال از خانواده بود ساعت 7 شده بود و دوباره تهران رو زده بودن.

برگشتم سر میزم و داشتم اخبار رو از طریق دوست‌هام پیگیری می‌کردم که بغضم گرفت برای اولین بار در چند ساعت گذشته نگرانی سراسر وجودم رو گرفت و بلند شدم برای گرفتن کام دیگری از سیگار که هیچ شباهتی به نخ قبلیم نداشت. حالا ما پک می‌زدیم بدون هیج ایده‌ای درباره ی آینده و اینکه چی قراره به سرمون بیاد درحالیکه ویومون رد دود سفیدی بود که از موشکی که به شکل عمودی شهر رو هدف گرفته بود به جا مونده بود.

شروع به نوشتن این‌ها کردم و برگشتم خونه مامانم رو بغل کردم و شام خوردیم وقتی صدای پدافندها و نورهای قرمزرنگشون رو از پشت پنجره می‌دیدیم.

این تمام زندگی ما بود که صفر تا صدش تو این چند ساعت تغییر کرد، این رو نوشتم که روایتی باشه از آنچه که در کمتر از 24 ساعت گذشته بر ما گذشته باقی بمونه، هیچ ایده‌ای ندارم چی میشه و چقدر این شرایط طول می‌کشه. آیا "امید"وارم که خیلی زود تمام این‌ها تموم شه و چند روز دیگه همه‌چیز به حالت قبلی برگرده و دغدغه‌هام به دغدغه‌های جهان اولی‌ای مثل اضطراب و وابستگی مبدل بشه؟ راستش تو این ثانیه‌ها از امید هم می‌ترسم.

 

خوابرعد برقساعت
۹
۱
سـبا
سـبا
فعلا هیچ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید