ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۵ دقیقه·۱۳ روز پیش

آغوش مادرانه،، روز دهم

امروز صبح بیدار شدم. آب‌جوش گذاشتم و خوابیدم. حس و حال سحرخیزی نبود. مامان بیدارم کرد. ساعت ۱۰ و نیم بود. کمی تو تخت موندم و با Al چت کردم. در واقع فوش دادم بهش که چرا وقتمو میگیری‌. و در نهایت داشتم ذهنم و برای درس خوندن جمع میکردم که خواهرم اومد توی اتاق.

طبق عادت، وقتی کسی میاد کنارم، گوشی رو کنار میزارم. شروع کرد صحبت کردن از درساش و کنکور. گفت تست های زیست کنکور پارسال رو زدم. ۴۰ درصدم شد ۷۶ درصد. خیلی تعجب کردم و ذوق. زماندار زده بود. نگرانش بودم چون واقعا درس خوندنش نسبت به پارسال تغییر زیادی نکرده بود. درسش خوبه جمع بندی نمیکنه، با شنیدن این خبر ذوق کردم.

خلاصه دیگه گوشی و همونجا کنار گذاشتم تا ادامه حرفاش و گوش کنم و در نهایت هم که مامان اومد روی مبل تو اتاق نشست، منم پا شدم و گوشی و کامل گذاشتمکنار و درس خوندن و شروع کردم‌. در واقع اومدنشون و عادت همیشگیم باعث شد دل کندن از دنیای درونم اسون بشه.

در واقع بعد از دو روز درس نخوندن و حس بدش، این یه پیشرفت واقعا عالی بود که تونستم به نقطه ضعفم(غرق شدن در دنیای نوشته ها) غلبه کنم و راه آغاز کرده ام رو ادامه بدم. آخه معمولا وقتی چنین مانعی پیش میومد ، کلا عادتی که ساخته بودم از بین میرفت، اما امروز فهمیدم موضوع، این بار خیلی جدی تر از این حرف هاست.

زیست و درس و حس خوب زندگی، توی این عکسا ، قلب و کبد و که میبینم ، یه حس عطشی میده. بوی خون و حسی که از یه بافت زنده میگیری، تشنه ام میکنه، تشنه یادگیری و تشنه ادامه دادن.
زیست و درس و حس خوب زندگی، توی این عکسا ، قلب و کبد و که میبینم ، یه حس عطشی میده. بوی خون و حسی که از یه بافت زنده میگیری، تشنه ام میکنه، تشنه یادگیری و تشنه ادامه دادن.

و خلاصهه سه تا باکس ۲ ساعته پای کتاب بودم. این بار فضا زیباتر بود.اتاق تمیز بود. آینه قدی رو گذاشتم روبه روی خودم و پرده رو کشیدم تا همه چیز کامل بشه. موزیک بیکلام و روشن کردم . آب‌جوش و ریختم توی ماگم و نسکافه رو تو لیوان درست کردم.

هر وقت میخواستم وسط تایم از جا بلند شم با خودم فکر میکردم واقعا بیرون از این اتاق هیچ کاری ندارم. خونه توی سکوت بود و پرونده های تفریحات با موبایل و برای خودم بسته بودم. وقتی صورتم و توی آینه میدیدم، چه حس خوبی داشت. حس خوب ؟ آره

وقتی خودم و میدیدم که دارم درس های تجربی رو میخونم بعد سه سال دوندگی و نرسیدن، وقتی این صورت و دیدم که اعتماد خیلی بیشتر از قبل رویش جاری شده، احساس کردم توی آرزوی گذشته ام زندگی میکنم.

باکس آخر و حضور پر شور استاد یکتا
باکس آخر و حضور پر شور استاد یکتا

چنین لحظاتی حتی اگه هیچی نخونی، واقعا قابل ستودنه، من این دوساعت و برای مطالعه نذاشتم، برای تمرین نشستن و ساخت زیرساخت های مطالعاتی کردم. در واقع امروز تمرکزم از روزای قبل خیلی بیشتر شده بود. مطمئنا هر چ بیشتر بگذره ، بیشتر میشه و خیلی به این روش، امیدوارم.

امروز بابا هم حس خوبی رد و بدل کردیم، بغلش کردم و قهوه ای که برای خودش ریخته بود و ازش گرفتم تا خودم براش ببرم، آهنگ بی کلام گذاشتم و بابا هم بعد نوشیدن، روی مبل یه چرتی زد. بوسی بدرقه ی خوابش و آرزوی خواب راحت، شهر موش ها، خوش خواب، سرمایی، نارنجی و کپل. آجی و من و بابا و مامان😂 عجب چیزی ساخته بابا و آجی.

در کل خیلی حس خوبی داشت. وقتی میدونی هیچ کاری نداری که براش استرس بکشی، هیچ تفریحی نیست که الان بخوای براش عجله کنی، فقط خودتی و آیینه و جزوه ای که روی میزه، چقدر زیبا و آرامش بخشه.

شب هم بخاطر مامان مجبور شدم باکس آخر و کامل نکرده، برم سر شام. آخه حس کردم نیاز اون به بودن من، مهم تر از نیم ساعت آخر باکسه، قرار نیست روالم بهم بخوره یا ترک عادت کنم، محکم ادامه خواهم داد. خوشحالم که توی امتحان معرفت هم نمره گرفتم.

این عکس و غایمکی قبل اینکه بشینم گرفتم. البته آجی متوجه شد و گفت من و نندازی تو عکس. و خلاصههه، انرژی مثبت به روایت تصویر
این عکس و غایمکی قبل اینکه بشینم گرفتم. البته آجی متوجه شد و گفت من و نندازی تو عکس. و خلاصههه، انرژی مثبت به روایت تصویر

در کل روز خوبی بود. خیلی خیلی خوب. بعد دو روز درس نخوندن، اینکه دوباره نشستم، اعتماد به نفسم و خیلی بیشتر از روزای قبل بالا برد. این یعنی مدیریت بحران رو به خوبی انجام دادم و ازش راضیم.

و امااا

برسیم به تفریح و دارت

مامان چند روز پیش وقتی بابا گفت تیر دارت زیاد که باشه هم به کار نمیاد چون جا نمی‌شن روی صفحه، شوخی میکرد با کنار هم پرتاب شدن دارت هام و اسم جومونگ، اما خدایی خیلی وقتی پشت تیر و شکوندم یه لحظه خودم تعجب کردم.

اون لحظه کف کردم و خندم گرفت از اینکه تیرش شکست
اون لحظه کف کردم و خندم گرفت از اینکه تیرش شکست

همون عکس از این زاویه
همون عکس از این زاویه

قرار بود امشب ستایش ببینم اما خب زمانم رو کنار مامان و آجی گذروندم(بابا هم خوابیده بود)

در واقع مامان نشسته بود توی حال. منو که دید گفت بیا پیشم، بغلم کرد، حس غریبی داشت. گفت نمیدونم چرا وقتی اینجور میشم تو رو صدا میکنم همیشه، اون آخری بودنه نشسته انگار. دیروز بین دوستات می‌درخشیدی.

همیشه این جمله رو برای خودش میگه، اولین بار بود که میدیدم به من یا کس دیگری میگه. گفت زیبایی. اینکه وقتی آجی اومده بود بغلش کرد و کلی شوخی کرد که برای دخترم دمنوش گزنه دم کن بخوریم. لیوان براش بردم. گفت برای آجی پس. هیچ وقت ندیده بودم آجی این دمنوش و بخوره. گفتم مگه میخوری؟ گفت آره

خلاصهه برای خودم و اونم لیوان بردم. درباره وزن و اینا حرف زده شد. گفت من تو خونه قبلی تقریبا ۱۰۰ کیلو بودم. الان خیلی کم شدم. من بهش گفتم عههه؟ دستم و گذاشتم روی بازوش، واقعا چاق نبود. همیشه میگم شما که چاق نیستی چرا همیشه به خودت میگی چاق پس بگو لاغر شدی(این حس رو قبلا کرده بودم واقعا، اما توی لحنم، رگه هایی از خودشیرینی و روحیه دادن هم بود) ذوق کرد و خودبه خود دستش و آورد سمتم و گفت قهرمانم

خیلی خیلی خیلی ذوق کردم. همیشه، هر وقت توی نگاهش محبت و توجه میبینم خوشحال میشم. اصلا من عاشق برق چشمان مادرم هستم وقتی با ذوق نگاهم می‌کند.

و در کل روز خیلی خوبی بود. امروز رو زندگی کردم.

روز خوبی داشتی؟ مراقب خودت بودی؟ حواست باشه وقتی غرق زندگی میشی ، از خوت غافل نشی و فراموش نکنی خودت و بغل کنی.

۱۴۰۵/۳/۱۳

کنکورمدیریت بحرانارزوزندگی در لحظه
۳
۰
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید