ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۱۱ دقیقه·۱۳ روز پیش

تجربه بستری در بیمارستان

از عمل آپاندیسم گفتم، دیگه تعریف کردن لحظه های تب و درد ، به اندازه دوران مدرسه ، سخت وعجیب به نظر نمیومد برام. اون لحظاتی که تا ۱۱ صبح منتظر اومدن دکتر بودیم، پیرزنایی که انواع و اقسام عمل ها رو انجام داده بودن و خاطراتشون و تعریف میکردن و دل آدم و از بی حسی و درد و سوزن خالی میکردن(از بچگی از سوزن میترسم) و خلاصه اصلا احساس بدی نداشتم. فکر نمیکردم دارم از یه چیزی حرف میزنم که چهره من و ضعیف میکنه، اما تو مدرسه، هیچ وقت جرات تعریف کردنش رو نداشتم .

البته این قسمتش یادم نبود یا فضای حرفمون نبود نمیدونم. یکی از پرستارا بود که بهم گفت مامانت بهم گفته حواسم بهت باشه یا یه همچین چیزی، نمیدونم گفته بود چیزی خواستم حواسش بهم باشه، میترسم یا نگرانمه، نمیدونم، شایدم حالم و پرسیده بود.

اینکه وقتی نوبت به عمل رسید (ما ساعت ۷ یا ۸ رفتیم تو بخش جراحی دکتر ساعت ۱۰،۱۱ تشریف اوردن، تازه وقتی اومد شروع کرد گپ زدن و خندیدن با پرستارا. با اون حال به خودم می‌گفتم این قراره عملم کنه؟ میترسیدم چیزی زده باشه حالش برای اعتماد کردن یه بیمار خیلی مناسب نبود) رفتم روی تخت دراز کشیدم، اونجا هیچ آشنایی وجود نداشت و اینکه چند نفر بالاسرت باشن ، دراز کشیده باشی، تب و لرز قاطی باشه، ترس و نگرانی از اینکه نکنه وسط عمل بهوش بیام یا اصلا بیهوش نشم( یادمه یکی از فامیلای نزدیکم یه بار چنین وضعیتی براش پیش اومده بود و یه بار دیگه خونه دوست مامانم بودیم و دخترش که روانشناسی خونده با خواهرم داشتن حرف میزدن و میگفتن این تجربه یه فوبیای به شدت وحشتناک میشه و اینا) واقعا جالب نیست. زبون مغرورانه ی دکتر که صداش خیلی محو توی گوشمه، اصلا کلمش یادم نیست ولی جوری از اینکه مثلا بخوابونش زودتر شروع کنیم(با لحن یاغیانه و غرور و شیطنت) صحبت کرد که انگار نه انگار که یک آدم اینجاست نه هیجان کاری و لاس زدن با پرستارا .

تخت سمت چپم توی اتاق.اون دختری که تازه ازواج کرده بود و بچه ای که سقط شده بود. همسرش میومد و گریه هاشو اروم میکرد. عاشق بچه بودن. اون خانومی که مثل من آپاندیسش ترکیده بود اما نتونسته بودن تشخیصش بدن و کلی ورم کرده بود، از خانومای باردار بدتر شده بود و کلی پتو دورش پیچیده بودن و اخرش بردنش ای سی یو . اون زنی که تخت سمت چپم بود، وایب آدمای مستقل منظم و میداد. یه جراحی داشت(گمونم اون هم کورتاژ داشت، مسواکش و آورده بود، کتاب همراهش بود اما گویی همراهی نداشت. منظورم یک انسانه.) یه بار کیسه ادرارش پاره شد و زمین کثیف شد. من نگاه نکردم که حس بدی بهش نده. فکر کرد ممکنه بدم بیاد. خیلی خیلی میترسم از چنین چیزایی خداروشکر که تجربه اش نکردم. رفتن به سرویس بهداشتی خودش یک نعمته.

زمانی که از درد نمیتونستم یه جا بشینم. مسکن نمی‌زدن زیاد و میگفتن بخاطر سن کمت، ضرر داره. صدای پرستار آقایی که بعد از عمل وقتی روی تخت بودم و داشتن تخت و میبردن توی آسانسور گفت جوان ترین بیمار بخش، خانوم پرستاری که خیلی حال و حوصله نداشت، اون یکی پرستاره که یه گیره بغل موهاش بود و خیلی خوش برخورد بود. حتی بهش گفتم شما انقدر بیمار می‌بینید، فضای بیمارستان براتون عادی شده و یه جورایی تایید کرد. آره خب برای ما اولین تجربه هاست و برای اونا خیلی معمولیه اولین های دیگران.

شبایی که بعد ترخیص توی خونه، یه سوزی توی دلم آزارم میداد و من تصور می‌کردم شخصیت اصلی یه سریالم و این درد، شبیه یه حس فانتزی، آرامش میداد(آخه همیشه تو فیلما شخصیت اول به دلایلی قهرمانانه زخمی میشه و درد کشیدنش هم جذابه )

اون یکی خانومه که همزمان با من عمل کرده بود اگه اشتباه نکنم یکی از همونایی بود که راجب خاطرات عملشون با هم گپ میزدن جلو اتاق عمل. دختراش، و اولین هایی که بعد از چند روز بی غذایی تجربه کردم. اولین چای ، اولین بستنی، اولین بستنی ..

اون خانومه داشت مرخص میشد گمونم و دختراش بستنی کیم خریده بودن به منم دادن. یه بار که دستم کمی ورم کرده بود بخاطر سرم، یکی از دختراش دستم رو کمی ماساژ داد که اون حالت بره

همون زمانی که جلوی اتاق عمل منتظر نشسته بودم، خانومای بارداری که میوردن، وضعیت بدی داشتن و این تصاویر خیلی برام سخت بود. در اتاق عمل تغریبا روبه روی من بود. یکی از پیرزن ها زاویه ی بهتری برای تماشا داشت اما روم نشد بگم. وقتی وارد اتاق میشدن یا خارج، میدیدم. یه تصویر از جراحی تو ذهنمه، دکترا و انگار ادمی که شکمش رو جراحی میکردن. اینا رو وقتی در باز و بسته میشد میشد فهمید. چقدر جالب که اولین تجربه ی تماشای جراحیم، توی اون سن و با مریضی رغم خورد. فکر کنم صد هیچ از دکترایی که هنوز جراحی ندیدن( با اینکه واقعا از اون فاصله چیزی معلوم نبود زیاد، نور بود و دکتر و یه تصاویر محو) جلو هستم. فکر کن جراح بشی و خاطره ات از اولین عمل اینجوری رغم خورده باشه😂

لحظه ای که بعد از جراحی به هوش اومده بودم. یه خانومی تخت بغلیم بود. بهش گفتم دستم و بگیر. این خاطره خیلی برام واقعیه، اما یادمه وقتی داشتم تعریف میکردم همون موقع ها، گفتن داره هذیون میگه یا یه چنین چیزی. برای همین نگرانم نکنه اصلا وجود نداشته، اما یادمه آقایی که بی‌قراری میکرد و نمیدونم چی می‌گفت. ترسیده بود یا چی؟ نمیدونم. اما تو ذهنمه رفتار پرستارا باهاش زیاد جالب نبود. من از پرستار کمی آب خواستم. گمونم اولش توجه نکرد اما من دوباره گفتم یا یه چنین چیزی. اونم یه آب مقطر خیلی کوچیک بهم داد. چند سال گذشته و هر کدوم از اون لحظات تبدیل شده به خاطرات محوی که با خواب رو رویا قاطی شده.

اما بازم میگم، امکان نداره اون لحظه و اون خانوم یک رویا بوده باشه، الان که فکر میکنم خیلی سریالیه این اتفاق. وقتی هنوز بی تجربه هستی و تو شرایط سخت، یه دست، از یه ادم غریبه، ارومت میکنه، واییییییییییی چه حس خوبی داشتم اون لحظه حتما.

فکر کن اولین باره که عمل کردی، ۱۵..۱۶سالت باشه و نیاز به گرمای یه آغوش داشته باشی، دست گرم و صورتی که هیچ وقت دیگه نخواهی دید،

یه بار که درد داشتم و تا محل حضور پرستارا لنگ لنگان رفتم. از آقای پرستار مسکن خواستم، بهم گفت درد آدم و بزرگ میکنه، خیلی کلیشه ای و مسخره به نظر می‌رسید. اما هنوز صداش توی گوشمه، صدای ادمی که تصویر دقیقی ازش یادم نیست. خوش انرژی بود و وقتی وارد بخش میشد، حس و حال همه رو تغییر میداد.

زمانی که شیفت ها عوض میشد. سکوتی که دم غروب کل بخش و میگرفت، طی به‌یاری که زمین و تمیز میکرد، میوه ای که یه بار بهش تعارف کرده بودم، بوی زندگی ، رنگ هوا و کلا بیمارستان

از اون اقای پرستار پرسیدم راجب پرستاری یک بار که اومده بود و داشت دارو ها رو میداد. تو اون اتاق دومیه بودم . یه چیزایی گفت که بعضی چیزا عادی میشه، بعضی چیزا هم از همون اول عادی بود . اتاق دومیه همون اتاقی بود که پیرزنه رو دوباره دیدم و دختراش بهم بستنی کیم داده بودن. راستی الان که فکر میکنم من همیشه از بستنی کیم خوشم نمیومده، اما اون بستنی با وجود اینکه کیم بود اما فوق العاده بود.

اون خانوم کرمانشاهی که گاهی به اتاق های دیگه سر میزد. حالتی لاتی منش داشت و حرفای جالبی که هیچ کدومش رو یادم نیست فقط تو ذهنمه ۷..۸ تا بچه داشته، درست یا غلط خدا میداند. هیجان و شلوغی بود که وارد اتاقمون کرد. از این ایده اتاق گردی خوشم اومد. وقتی سرپا شده بودم و به اتاق های دیگه سر میزدم چه حس خوبی. اون خانومی که تو اتاق ایزوله تنها نشسته بود و چند کلامی باهاش حرف زدم، خودش و دخترش بودن ؟ دخترش رو یادم نمیاد اما حتما یه چیزی راجب دخترش گفته که این تو ذهنمه.

لحظاتی که داشتم از بیمارستان میومدم بیرون احساس میکردم آزاد شدم . خیابونا ، ادما و زندگی . شبی که از پنجره بیرون و نگاه میکردم(تو اتاق دومیه وییو رو به پنجره داشت تختم اما اتاق اولیه باید تا پنجره راه میرفتی چون من تخت وسط بودم.) اون شب برنج و گوشت داشت بیمارستان. یه طعم خاصی داشت. اصلا مزه غذاهای معمولی رو نداشت. شاید حتی کیفیت هم نداشت . اما به شدت به من چسبید . یه بوی خاصی داشت اصلا که نمیشه وصفش کرد. شاید اون لحظه عاشق مزه ی بی کیفیتش شده بودم . خدا میداند(یادمه یه طعم خاصی بود که میشد فهمید بخاطر با کیفیت بودن نیست هر چی هست.شاید روغن شاید بوی تن ماهی شاید سویا، )

وقتی نمیتونستم غذا بخورم و یه ظرف غذا و ماست روش بود. هم دلم میخواست هم شوخی میکردم با مامان. ماست و گرفته بودم دستم و بو میکردم و فویلش رو روی دهنم می‌گذاشتم.مامان نگران شده بود نکنه وقتی رفت واقعا بخورم اما خب بابا گفته بوده بهش انگار که نه خیالش راحت باشه، این و بعدا ازشون شنیدم.

وقتی تازه اجازه غذا خوردن و بهم داده بودن و هیچی میلم نمیشد، سوپ های مادربزرگم و حوس کرده بودم. مرغ هایی که مامان درست کرده بود. آبمیوه های طبیعی اناناس . و زمانی که عمه ام اومد بیمارستان، شربت آناناس سن ایچ آورد و خوردم، اولین جرقه ی اشتها سازی من بود و انگار زندگی بخش بود برام.

وقتی خالم سفرش و جلو انداخت و روزای آخر بیمارستان اومد گمونم یکی دو بار . یادمه زمانی که مرخص شدم چقدر حضورش خوب بود تو خونه. بستنی ای که خوردیم، جورابی که پام بود از بیمارستان و حس و حال مهمانی. مراعات های دختر خاله کوچیکم، و اون بغضی که وقتی وارد خونه شدم گرفتم. برای دلتنگی، محبت هایی که فقط مخصوص من بود. پرستارانی که هر روز میدیدم. اتاق مریضا سر زدن و تجربه زندگی بی واسطه واقعی .

تو بیمارستان خیلی به آدم توجه میکنن خیلی حال میده. حس امنیت و آرامش داره برای یه نوجوون بی تجربه که دنبال زیستنه، حتی با وجود دیدن اون پرستاری که بی حوصله بود و میخواست مسکن بزنه( مامان بعدا گفت نمیخواست بزنه، آب مقطر بود که من آرامش بگیرم) اما من میترسیدم و زود قبول کرد که نزنه(من گفتم میترسم اونم نزد! شایدم یک دو دقیقه ایستاده بود، کسی چه میدونه😂)

اون زمانی که درد داشتم و مامان با ماساژ کمی تسکینش میداد. وقتی روضه حضرت عباس گوش میدادم که آروم بشم و دردم و با درد اون شریک بشم، چه حسی، درد و احتمالا بغض و حضرت قمربنی هاشم. به طرز عجیبی عاشق این بشر شده بودم. گمونم تو همون سن و سال بود که این حس برام ایجاد شده بود. (روضه هایی که دنبالش میگشتم، اسمش، انرژیش و کلا تمامیت این ادم. یه روز و یادمه سال بعدش شاید. صبح تاسوعا بود من تو بالکن نشسته بودم و مداحی یه قلب مبتلا تو این سینه‌ست میخوند،حس خوب یک آدم بی قرار کنار نام قمربنی هاشم چه حال نابی) . یعنی اصلا حس کنم درد من چیزی نیست در مقابل درد اون . با خودم فکر میکنم اگه به هیچ کدوم از حرفاشون اعتقاد نداشته باشم، این ادم کلا فرق میکنه با همه چیز. یادمه دوست داشتم نماز بخونم حتما، نمیتونستم بشینم دراز کشیده میخوندم.(شاید تو حالت معمولی توجه آنچنانی نمیکردم همون موقع )

اون روزا که نزدیک ده روز شده بود، اصلا نشستن رو نمیتونستم، توی تخت، سرم مدام از دستم کشیده میشد و پرستار یه بار گفت چی کار کردی با این آنژوکتت. دوست داشتم پا شم و برم توی بخش و راه برم، پشت بخش یه حای خلوطی بود صندلی داشت . چند بار رفتم با مامان.

تجربه ی بیمارستان چیز عجیبی بود. من میترسیدم اگه برم تجربی هیچ وقت این چیزا برام عادی نشه. اما تخت بغلیم یه خانومی بود که سخت ازش رگ میگرفتن( اگه اشتباه نکنم همون خانم مسنی که گفتم بستنی کیم دادن بهم) و دستش کلی ورم کرده بود و پرستارا کلا اذیت میشدن سر رگ گیری. من نگاه میکردم و کم کم داشت عادی میشد.

همون موقع انقدر تو هیجان و افکار نا منظم نوجوانی بودم که وقت نکردم به این فکر کنم که رشته ی ریاضی نرو. و چقدر اون تجربه برای من لازم بود. ترس از عمل داشتم، به اندازه ای که در دنیای کودکانه ام همیشه از ازدواج و زایمان میترسیدم. از آمپول دندان پزشکی و آزمایش دادن. لحظه ای که فهمیدم شاید نیاز باشه عمل کنم، آرزو میکردم بعد از تکمیل شدن تشخیصشون، احتمالش از بین بره از نظرشون. مامان اینا رفتن کارای بستری رو انجام بدن. از دکتر پرسیدم یعنی ممکنه نباشه، گفت نه. فردا عمل میکنی.

خدای من چقدر برای من ترسناک بود. چقدر ترسناک.

و شاید بخش زیادی از این حس رشد و حس اعتمادم رو، نداشتن ترحم نسبت به آدم های سختی کشیده رو، مدیون به همین تجربه ها باشم. همین تجربه ها و امثالهم..تمام آنچه در این ۳..۴ سال برای من رغم خورده، امروزم رو ساخت.

و هر وقت به این فکر میکنم که تو تجربی دووم نمیارم و نمیتونم ببینم سختی بقیه رو، یاد این میوفتم که ده روز تو بیمارستان چه چیزایی عادی شد برام توی اون سن. پس در آینده هم از پسش بر میام، مگه نه؟

و شاید این تجربه ناخودآگاه، تاثیر خیلی خیلی زیادی روی این تغییر مسیر و بازگشت رو در من گذاشته. خیلی بیشتر از چیزی که فکرش و کنم. اون کودک بی تجربه، اون روزا خیلی تجربه کرد زندگی رو. خیلی زیاد.

و امروزی که به خودم و زندگی ، بی رحمانه زیاد میبالم.

و امروز چقدر زیباست برای زیستن ..

و امروز چه هوایی دارد برای تنفس ..

پس خودت را بغل کن

پ.ن : بخش اصلی این پست رو دیشب تو حال سرد بعد از مهمانی نوشته بودم، امروز کمی بهش اضافه کردم و الان میخوام منتشرش کنم)

۱:۱۵>> ۱۴۰۵/۳/۱۳

پرستاریرشدامید
۱
۰
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید