ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

تو در توی زیستن

فکر میکردم خیلی راجب مرگ خوندم، خیلی راجبش میدونم. فکر میکردم، احساسیه که هممون باید با پذیرشش، زندگیمون رو جای زیباتری کنیم.

از دیشب تا الان چند تا سریال پزشکی نگاه کردم. اولش فان بود و داشت خوش میگذشت، کم کم حس تلخش به منم رسید. تازه مطمئن‌ شدم که من به هیچ عنوان نتونستم بپذیرمش. برای خودم و نمیگم، رنج ادم ها رو میگم. رنج قبل از مرگ. رنج هنگام مرگ و آینده ای که بعد از اون در انتظارمونه( من به فانی نبودن روح اعتقاد دارم)

یک سال پیش وقتی به پرستاری فکر میکردم، یکی از انگیزه هام این بود که مرگ رو برای آدم ها آسون تر میکنم. با ارامشم، ارومشون میکنم، و حقیقت دنیا، هر روز توی صورتم میخوره. میبینم ادما رو قبل مردن، میبینم حسرت هاشون و . میبینم احساسشون رو ، میبینم مرگ رو، حقیقت عریان زندگی.

یه بغضیه دو روزه توی گلومه، چقدر گریه کردن رو دوست دارم و من چقدر خوشبختم که میتونم این احساس رو تجربه کنم. دنیا، جای بی رحمانه خشنیه، من عاشق زندگی هستم در همین دنیای وحشی.

درد عمق وجودم رو میگیره. اما احساسی، انسانی تر از این هم مگه وجود داره؟ تا حالا تجربه کردی؟ میدونی، وقتی این جملات رو مینویسم، یه بغض خفه توی گلومه، یه اشک، روی چشمم.

بعد از این همه نگاه فلسفی، چقدر به خودم مینازیدم که چقدر سرسخت و بارون دیده شدی و چه عطشی برای مواجه شدن با رنج های هستی.

اینکه خیلی از این سوالا، دغدغه سنین کودکیه بماند. اینکه برای خودم توجیه درست میکردم، بماند .

چند ماهیه بیشتر کتاب میخونم، جدی تر.

و چقدر گریه کردن با دغدغه‌ی دغدغه مندان رو دوست دارم.

یادمه هر وقت سریال جومونگ و میداد، دلم میخواست منم یه کار بزرگ انجام بدم. به نظرت، روانشناسی، همون کاره؟ سخنران شدن همون حسه؟! دلم میخواد از انسانیت بگم؟ نمیدونم چرا مدام این حس میاد سراغم، چیزی که در برادران کارامازوف، زوسیما به آلیوشا می‌گفت. روانشناسی شاید برای من، ریاضت در صومعه باشد، همه چیز شبیه سازی شده و آماده برای رشد.

اما رنجی که در میان مردم اتفاق میوفته، چیزی نیست که با کلام و علم بیانش کرد. در میان مردم، چیزایی یاد میگیری که شاید از صد تا کتاب نشه آموخت.

جمع بندی خاصی برای حرفام ندارم. در اوج نوشتم، تا در آرامش بخونم و بدانم.

به نظرم خوشبختی یعنی اینکه اشک بریزی، بغض داشته باشی اما احساسی آرام، کل وجودت رو گرفته باشه

به قول مجتبی شکوری، شادی از غم جدا نیست. من میتونم در یک لحظه احساس خوشبخت ترین و بدبخت ترین آدم دنیا رو تجربه کنم.

شاید، شاید تمام این ها که گفتم بخشی از تجربه ی من در این لحظات باشه،

۲:۰۲بامداد. ۱۴۰۵/۳/۱
۲:۰۲بامداد. ۱۴۰۵/۳/۱

خوشناسی
۴
۱
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید