ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۶ دقیقه·۳ روز پیش

رو در روی فوبیا

امروز بعد باشگاه، ی حشره ی مرده چپه شده بود. ایستاده بودم کنار پله ها و نگاهش میکردم ک ی نفر از هم‌باشگاهیا از کنارم رد شد. با پسرش داشت میرفت، از جا پریدم، گفت حالت تهوع داری؟ گفتم نه

و خلاصه پرسیدن و گفتم موضوع حشره رو. اون رفت. توجه ارشد کلاس بهش جلب شد و اومد گفت بندازش سطل آشغال

خواستم دستمال در بیارم و با کمک کمربندم، بیارمش تا بندازمش. قبلش نگاهش میکردم شاید بتونم لمسش کنم. خیلی این کار برام دور از دسترس بود. حتی اینکه جورابم بهش بخوره، سخت به نظر می‌رسید.

ارشد گفت میخوای من انجامش بدم؟ من با کمی هیجان و تاکید گفتم نه. در حین انجام عملیات، یکی دوبار این سوال رو از من پرسید.

وقتی دید میترسم و میخوام به ترسم غلبه کنم، همونطور که اونجا ایستاده بود، کمکم کرد، بهم روحیه داد و می‌گفت بهش دست بزن، چیزی نیست و مرده و از اینجور حرفا.

حضورش باعث شده بود اعتماد به نفس بیشتری بگیرم و احساس شجاعت بیشتری کنم. شاید دو سالی بود که میخواستم با این ترس مقابله کنم.

چند بار حتی با کفشم کشته بودم، اما باز هم میترسیدم. و خب درباره اش قبلا توی پست دیگری نوشتم. ی بار خونه خالم بودیم و جسد نیم جون بچه حشره ای رو کف زمین، گوشه اتاق دیدم، میخواستم دست بزنم، اما زنده بود و تکون میخورد، و خب اون روز خیلی سعی کردم، اما نشد.

استاد توی باشگاه نماز میخوند، برای همین بود که وقت شد من با ارامش به حشره نزدیک بشم.

ارشد کلاس، ایستاده بود کنارم. روحیه میداد، اون ملعون رو لمس کردم. کف دستم گذاشتمش،با حیرت گفتم همین بود؟ ارشد گفت آره.

و خب چند بار با ترس از دستم افتاد و رنگ از صورتم پرید.

همسر استاد هم اومد، داشتن در ها رو میبستن، و خب اون نمیدونست موضوع چیه. من توی حال خودم غرق بودم و به دستم نگاه میکردم و اصلا توجه نکردم به حضور اون آقایی که بالای پله ها ایستاد بود (و نگاه میکرد و لحظه ای باهاش چشم تو چشم شدم) و استاد و بقیه که داشتن در ها رو قفل میکردن. بقیه ی توضیح کوتاهی دادن گفتن میخواد ترسش بریزه یا ی چنین چیزی که همسر استاد انگار تعجبش رفع شد و این سوالش که چرا نمیندازینش داخل سطل زباله، رفع شد

و خب من همچنان داشتم به دستم نگاه میکردم تا ارتباط بگیرم و ترسم رو لمس کنم، ببینم و احساسش کنم. یک بار هم استاد رو دیدم که یادم نیست چی گفت، چشمم به چشمش خورد، گمونم پرسید میخوای ترست بریزه؟ وقتی اون اومده بود حشره درست کف دستم بود. و منم تایید کردم حرفش رو.

کارشون تموم شد، همسر استاد اومد بالا و از کنار من که روی پله های اول نشسته بودم، دستم روی سینم بود و نفسم گاهی تند میشد، رد شد. تمام مدت اینجور نبودن اما خب، کاملا احساس میکردم که هر ادمی از ۱۰ کیلومتری، بوی ترسم رو حس میکنه و هیچ تلاشی نکردم تا مخفیش کنم، و او با لحت همیشگی که کمی طنز (و البته بیخیالی )میونش موج میزدگفت خب دیگه سوسک بازی بسه و اونا داشتن میرفتن ک منم رفتم بالای پله ها و همچنان داشتم با ترسم می‌جنگیدم.

بچها وقتی هنوز پایین بودم، متوجه موضوع حشره شدن، میگفتن زندست؟ نمیترسی؟

گفتم چرا میترسم. و خب بین بچها بودم، دورم و گرفته بودن، یکیشون ک زیاد دوربین گوشیش دستشه، از روی دستم فیلم گرفت و دو تاشون اومدن نگاه کردن. حتی یکیشون می‌گفت اینا خیلی باهوشن، خودشون و به مردن میزنن، هم احساس قدرت میکردم، هم واقعا اذیت میشدم از اینکه میگفتن داره تکون میخوره و زندست و اینا. برای همین گفتم بچها لطفا ..

حس اینکه ترس من، اون لحظه به نقطه قوتم تبدیل شده بود، اولین بازی بود که همچین حسی توی زندگیم داشتم(این جمله همیشگی باباست، میگه توی درسی که ضعف داری، انقدر قوی شو که بشی استاد اون کار)

و عجب حسی بود. فکر کن نزدیک ده نفر اون بالا بودن و من وسطشون رفتم و خب سوال میپرسیدن، منم صادقانه میگفتم، منم میترسم، میومدن نگاه میکردن و عجب حس جالبی بود

و رفتم چند پله بالاتر، جایی خلوط روی پله ها نشستم، و همچنان نگاه میکردم.حس تکون خوردنش خیلی سخت بود و خب هر چی نگاه میکردم واقعا چندش بود.

اما حس اینکه موجودی که عمری ازش وحشت داشتم، حالا توی دستای منه، حس خوبی بود. آخرش دیگه نمیدونستم چطور باید این بندازمش، واقعا داشت چندشم میشد، رفتم پایین، با پا، فلز پایین سطل زباله سبز رو فشار دادم و بدون اینکه نگاه کنم، دستم و کج کردم و انداختمش،

احساس میکردم دیگه طاقتش رو ندارم و رفتن استاد و تنها شدنم باهاش، برام سخت بود.

رفتم، دستام و شستم، با دوتا بچها که جلوی سوپری ایستاده بودن، دست دادم و خدافظی کردم‌.

شب بود. مدام دستم و نگاه میکردم، حس قدرت، حس گرمایی که هنوز احساسش میکردم و اینکه میتونستم توی دستم لهش کنم، هیچ قدرتی در مقابل من نداشت.

نمیگم ترسم کاملا ریخت، هنوز از این گونه حشره میترسم، اما این قدم بزرگی بود برای مقابله با این فوبیا.

باز هم میگم، حضور ارشد، احساس آرامش و حمایتی که ازم انجام داد تا بتونم باهاش مواجه بشم.

با خودم فکر میکنم، من آدمیم که با ترس به این بزرگی، اینجوری مبارزه میکنم و بالاخره به نقطه ای رسیدم که بتونم به دست بگیرمش،

پس در زندگی هم، وقتی چیزیو بخوام و اراده کنم، تمام سعیم و میکنم تا ادامش بدم و به خواستم برسم

این بود مواجه من با این موضوع، بعدش هم رفتم خونه مامان بزرگم، جلوی در، کفش دو مرد و دو زن رو دیدم، یعنی جدای از اینکه بابا و مامانم بودن(فکرش رو نمیکردم زیاد چون معمولا این ساعت نمیرن، قبل از غروب اونجا هستن) مهمون هم داشتن، کی بود؟ دایی بابام بود، محسن اسمشه.

چه غافلگیری به موقعی، میوه و چایی و پذیرایی مامان ازم .وارد شدم، مامان گفت وسایلت و بزار تو اتاق، سلام کردم گفتم میام خدمتتون، از جلوی در، بابا نشنید انگار، گفت سلام نمیکنی بابا؟ ، دوباره گفتم،الان میرسم خدمتتون .

مادربزرگم، کنارش نشستم، برق چشمام و موقع نگاه کردن بهش حس میکنم، برق چشماش رو میبینم، دستش و میگیرم و چقدر بودنش رو دوست دارم

چشمای عمیق و روشنی داره. وقتی نگاهش میکنم، احساس میکنم نور تمام وجودش رو گرفته و وقتی حرف میزنه، چه ص ای گرمی داره.

به دایی بابام گفت شام بمونن، نموندن، من و مامان موندیم و تخم مرغ خوردیم و خب، مادربزرگم مثل همیشه، به درخواست من، لی لی حوزک کرد دستم رو(عادت بچگی ها، وقتی مارو میدید، مدتیه هر وقت میبینمش ازش لی لی حوزک میخوام) و شعر خوند و دور هم بودیم، خستگی باشگاه، به قدری زیاد بود ک دیگه نمیتونستم بشینم، اما موندم، ظرف ها رو شستم و از حضور در کنار خانواده لذت بردم. و چه حس خوبی داره داشتن خانواده.

و چقدر گرم، و چقدر احساس امنیت و چقدر حس عجیبی دارم.

هنوز حضورش رو روی دستم حس میکنم. هنوز نمیدونم چطور اینکار و کردم و همچنان، حس عجیبی دارم.

مثل همیشه، مراقب خودت باش و

خودت رو بغل کن

۲۳:۱۳>> ۱۴۰۵/۴/۱۶

اعتماد نفسفوبیاکنکورخانوادگی
۴
۲
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید