
امروز عجب روزی بود. تولد دعوت شده بودم.
رفتم خونشون. دوست نزدیک خودمم بود. آذری بلد نبودم اما همه جور سبکی رو با هم قاطی کردیم .
دوست خودم کنارم بود اما صاحب خونه مدام میرفت و میومد.
جمع خانوادگیشون من رو یاد خونه خودمون انداخت.
زمانی که اونجا بودیم، از کنارهم بودنشون خیلی خوشحال بودم.
ولی ناخودآگاه یاد یه جمع قدیمی افتادم . چقدر این روزا دلتنگ خانوادهام هستم.
چقدر دلم میخواست بودن. چند ماه قبل از تولد ۱۸ سالگیم، میرقصیدم و تصور میکردم هنوز کنارم هستن و قربون صدقه هم میریم.
درسته الان ما هنوزم همون خانواده ۴ نفری هستیم، ولی نبود بعضی ادما، ادم رو داغون میکنه، از درون میسوزونه، از خاکسترش دوباره رشد میکنه و در نهایت آنچه میشوی، قوی تر از گذشته است. اما یه جای زخم گوشه ی قلبت، گاهی وقتا، خفتت میکنه، بغضت میگیره،
ولی ادم هیچ وقت قرار نیست به گذشته برگرده.
دلم میخواد گذشته میومد تو اینده، از برگشتن به اون دوران لذت نمیبرم. من، با تمام چیزهایی که اتفاق افتاد شده ام این و این من رو بیشتر دوست دارم.
اما کاش اونا هم بودن. مگه نه؟
شاید بهتر باشه به یادشون شمع روشن کنم، کت چای بریزم و گوشه ای خلوط براشون یادبود بگیرم.
اینجوری قلبم اروم تره و حضورشون جانم رو تازه میکنه.
من مسیر خودم و میرم بدون اونا. اونا هم مسیر خودشون و رفتن.
درسته که گاهی دلم میگیره اما، قلبم یادگرفته سپاس گذار باشه. یادگرفته کنار خودش وایسه. یادگرفته وقتی بغضم میگیره، تنهام نذاره. برای همینه که آرامش و خوشبختی رو حتی تو لحظات دلتنگی احساس میکنم.
سلامتی همه ی دلتنگا، سلامتی همه عزیزانی که مراقب قلبشون هستن، سلامتی..