ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۳ دقیقه·۶ ساعت پیش

مهمونی خانوادگی

روز نوزدهم، به درخواست عمه وسطیه، مهمونش شدیم، حلیم خونه مادربزرگم. فکر میکردم خودش و شوهرش تنها بیان، اما وقتی رفتیم اونجا، در کمال تعجب دیدم که دختر عمه ها هم اومدن.

صبحونه داشتیم، حلیم، چای تازه دم، عمه ها که سر پا بودن و سفره ای که توی پذیرایی پهن کرده بودن، رفتم توی آشپزخونه، صدای مبهمی که از همهمه جمعیت توی گوشم میچرخیده، سرزندگی این تصاویر، من و یاد سکانس آخر سریال گرگ و میش انداخت، همیشه از دیدنش بغض میکنم، همیشه اون سکانس رو با توجه خاصی نگاه میکنم.

چای ریختن عمه کوچیکه
چای ریختن عمه کوچیکه

بعدش هم که نشستیم سر سفره

بعد چند ماه، دوباره این خونه رونق گرفت
بعد چند ماه، دوباره این خونه رونق گرفت

وقتی صبحانه رو خوردیم، زمان ظرف شستن که شد، خواهرم توی آشپزخونه بهم اشاره داد که میونی ظرفارو ت بشوری؟ اولش گفتم خب چرا باید داوطلب بشیم، کی حال داره ظرف بشوره، بعد دیدم منطقی میگه

عمه کوچیکه که از سفر اومده، عمه وسطیه هم حلیم رو پخته، طبیعتا باقی ماجرا سهم ما بود. آستین بالا زدم و شروع کردم‌.

اولش بی حوصله میشستم، زمان ابکشی ظرفا، لطافت خاصی سراغم اومد. حس خوب بعد از مهمونی، ظرفایی که داشتم میشستم، نشان از دورهمی خانوادگی بود. بوی زندگی در اون سینک جاری بود.

لحظه ای که متوجه زیبایی ظرفا شدم
لحظه ای که متوجه زیبایی ظرفا شدم

اینجا خیلی حس خوبی داشتم
اینجا خیلی حس خوبی داشتم

کم کم داشتم از این کار کیف میکردم و خیلی زود متوجه شدم که کار تموم شده. آخر شست و شو بود که شنیدم بی بی داره به بقیه چیزی میده، عجله کردم و زودی آب رو بستم، سینک و تمیز کردم و دستکش و دراوردم(دستکش و مخصوص تمیز کردن سینک پوشیدم )

انرژی خالص
انرژی خالص

حس خوب، سینک خالی و ظرفای شسته شده

اینم از این، همشون و شستم
اینم از این، همشون و شستم

۵۰ تومن پول، گفت دوست داشتی به حساب عیدی بزار(عید قربان) یا برای سوغات

از نظر مادی پول زیادی نیست، اما ارزشش از یک دنیا هدیه بیشتره

پول معنوی به روایت تصویر
پول معنوی به روایت تصویر

و اینجور شد که مهمونی تموم شد.

من قبل اینکه بقیه بیان بیرون
من قبل اینکه بقیه بیان بیرون

وقتی برگشتیم خونه میخواستم استراحت کنم، آخه صبح زود بیدار شده بودم، من عادت داشتم همیشه بعد صبحانه، میخوابیدم. اما قرار شد بریم مراسم بعد عقد دختر عموی مامانم.

رفتیم بیرون، تند و سریع لباسا رو جور کردیم و رفتیم.

روز پیچیده ای بود. اتفاقی درباره موضوعی که اختلاف نظر داشتیم راجب لباس پوشیدن تو اون مهمونی حرف زده شد و خلاصه یهو دیدم موضوع و مطرح کردم.

خیلی از واکنششون نگران بودم، دوست نداشتم دلشون و بشکونم، اما بابا با ملایمت صحبت کرد، دوست نداشت خلاف میلش رفتار کنم، منم میون کلامتم، خیالش و راحت کردم که قرار نیست بر خلاف میلش رفتار کنم. می‌خواستم مطمعن بشه، جلوی رویش، و پشت سرش نداره.دوست ندارم احساس پدرانه اش رو از درون قلبش ضعیف کنم، اگه من کمی اذیت بشم، بهتر از اینه که یک پدر احساس ناامنی و نگرانی. استرس درباره فرزندش داشته باشه. اون روز با خودم فکر میکردم شاید اشتباه کردم، نباید میگفتم، آخه ما معمولا صحبتای اینجوری نمیکنیم.

کم کم خیالم راحت شد پدر، نه تنها سرد نشده، مهربون تر هم شده. به صورت خودجوش گیره صورتی ستاره ای من که روی میزم بود و گذاشت روی موهاش.

توی مسیر رفتن به مهمونی، میخواستم لاک بخرم، مامان گفت نه، بابا با مهربانی ناز کشید، گفت حتی اگه نرسیم، دخترم لاک بخره( زمان زیادی نمی‌برد ولی با جملاتش، نگرانی مامان و آروم کرد) و اون لاک خیلی بهم چسبید.

آقای دستفروش هم وقتی دید عجله دارم قیمت و سه لا پنج لا حساب کرد(۱۷۰ تومن برای یه لاک خیلی ارزون، البته قیمتا رو نمیدونم خیلی وقته مغازه نرفتم، اما ارزشش به همین عجله کردن من و توجه های پدرانه بود)

و خلاصه با خودم فکر میکنم شاید، کم کم این صمیمیته بیشتر بشه، راحت تر بتونم از خودم بگم، کمتر خود سانسوری کنم، جلوی خانواده و خلاصهه

اینجوری بود که اون شب تموم شد، مهمونی حس خوبی داشت، احتمالا عروسی هم میگیره.

خسته اومدیم خونه، فرداش آرام بودم. دیگه نگران صحبتایی که کردیم نبودم،

دوست ندارم حسشون و خراب کنم، اما، شاید کم کم بتونن قبول کنن که بچه ی کوچولوشون بزرگ شده.

خودمم باورم نمیشه اما باید این رو پذیرفت.

خانوادگیکنکور
۰
۰
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید