ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۴ دقیقه·۱۷ ساعت پیش

جدال جنگ و کنکور/ روزدوم مطالعه

امروز روز دوم کنکور تجربی رو گذروندم.

خوب بود، نصف جلسه زیست دیدم. ویدئو تصاویر قلب رو دیدم و کلی کیف کردم. البته اینم بگم دغدغه و نگرانی هم کمی به سراغم اومد اما دارت بازی کردم و با آهنگ بی کلام سعی کردم استرس رو از خودم دور کنم.

اولش احساس کرختی و بی اعتمادی داشتم. رفتم سراغ بابایی تا بهم روحیه بده. اونم استقبال کرد. جوری که برام حرف می‌زد تا بهم روحیه ، فقط باید تماشاش میکردم و ذوق میکردم. با اون انرژی و حوصله واسم صحبت کرد ، از جاش بلند شد و گفت، درس خوندن مثل تمیز کردن این دیوار میمونه، تیکه تیکه باید تمیز کنی و تمرکزت رو بزاری روی همون قسمت تا کم کم تیکه بزرگتری تمیز بشه.

منم رفتم پای کلاس و خوندم.

آخر شب هم زمان سریال روزانه فرا رسید. هیجان داشتم و احساس کردم به فیلم نیاری نیست، اما نمیخوام این عادت رو ترک کنم چون اگه استراحت روتین نداشته باشم، از درس ممکنه زده بشم. و اما یک ساعتی پای سریال دکتر روح نشستم. یه دیالوگ بین روح و دکتر گفته شد، روح می‌گفت همه چیز یک دکتر دستاش هستن،

و خلاصه من بسیار از این جمله لذت بردم. تصمیم گرفتم دستانم رو مقدس بشمارم و از این به بعد جور دیگری بهشون نگاه کنم.

یک ساعتی توی تخت دراز کشیده بودم اما خوابم نبرد. به دستام نگاه میکردم، چشام رو میبستم و با نیروی درونشون رو احساس میکردم.

بلند شدم آب‌جوش گذاشتم و کمی از تخت فاصله گرفتم. اومدم توی حال قدم بزنم تا انرژیم رو مصرف کنم و بتونم بخوابم. آخه پر از هیجان بودم و خیلی ذوق داشتم و احساس میکردم بدنم خشک شده.

کمی پیاده روی کردم که چشمم خورد به شبکه خبر. دیدم نوشته صدای انفجار از بندرعباس .می‌خواستم شبکه رو عوض کنم تا مامان چشمش به اخبار نیوفته و نصف شبی استرس نگیرن. هنوز که چیزی معلوم نشده. پرسیدم شبکه رو عوض کنم؟(و اشتباهم همینجا بود. مامان که تا اون لحظه داشت آزمایش های دختر خالم و تحلیل میکرد نگاهش به تلوزیون خورد و رفت اخبار اتفاقات امشب رو در اورد)

هنوز صدای اون روز دم ظهر توی خلا خواب، انفجار رو شنیدم توی گوشمه، اون احساس تاریکی و صدایی که اومد انگار تازه تازه حسش میکنم. نگرانی های مامان، دغدغه های بابا، حس و حال آجی، و خودم که اون روزا با تمام وجود سعی می‌کردم خودم و قوی نگه دارم و کنار خانواده باشم.

راستش همون موقع احساس میکردم موقع صدای انفجار، احساس قدرت و اعتماد به نفس بیشتری سراغم میاد. اما کمی که ادامه پیدا کرد، اون احساس قبل از شنیدن صدا و تداعی شدن موقعیت اضطرار و تکرارش تبدیل به یه موضوع آزار دهنده شد. یعنی همون موقع حس نمیکنی، اما فشارش جوریه که بعدش انگار اذیتیش رو میفهمی. مخصوصا دورانی که دیگه صدایی نمیومد و اخر جنگ بود بیشتر این احساس رو میشد فهمید. انگار هر چی فاصله زمانی از آخرین انفجار بیشتر میشد، اون عادته، غیر عادی میشد و خب عوارضش رو آدم بعدش احساس میکنه،بدن احساس میکنه !

و خلاصههه اینجور شد که امروز درس خوندم، با خانواده چای شیرینی خوردیم، دارت بازی کردم، احساس ویژه ای رو به سمت دستام هدایت کردم و البته شاهد شکل گیری یک جنگ مجدد در کشورم شدم.

فکر کنم امروز رو به اندازه کافی زندگی کردم. مگه نه؟!

امروز هم کلی اتفاقای خوب افتاد و هم شاهد یه درگیر دوباره بودم. معلوم نیست، بعد این جنگ ما هستیم یا نه، معلوم نیست فردا رو می‌بینیم یا نه. اما :

من خیلی خوشبختم که امروز رو در کنار خانواده زندگی کردم، امروز چیزای جدیدی یادگرفتم و شاهد یه آغاز سخت برای کشورم شدم.

خب از آذر تا حالا هر وقت درس خوندن رو شروع میکنم یه اتفاق اینجوری میوفته، از فوت خاله بزرگ گرفته، تا جدی شدن بیماری عمه و تظاهرات دی ماه و جنگ و قطعی نت و سفر عیادت و تغییر تصمیم برای رشته تحصیلیم و بلاتکلیفی امتحانا

یادمه شب قبل از شروع جنگ رمضان میخواستم به بابام بگم، دیگه هر چیزی که میخواست بشه شد و حالا میخوام دوباره درس بخونم تا زمان کنکور.

اتفاقا این روزا هم همین فکر و میکردم. قرار شد این یه برنامه یک سال و چند ماهه باشه، فول تمرکز تا کنکور. یعنی شنیده بودم تابستون جنگ میشه، اما فکرم انقدر درگیر زندگی و درس و یادگیری و آینده و لذت بردن از لحظه حال بود که نمیخواستم قبول کنم دوباره تو همین روزا جنگی سر بگیره .

در هر صورت چیزی که مشخصه اینه که دلم نمیخواد درس خوندم قطع بشه . امروز سومین روز آغار مطالعاتی من شروع شده و میخوام تمام تلاشم رو انجام بدم تا نذارم این بار به روند مطالعاتیم آسیبی وارد بشه.

توکل به خدا. میدونم مرگ و زندگیمون دست خودشه، میدونم تجربه هایی که برای رشد روحم لازمه رو برنامه ریزی کرده، میدونم ... اره نگرانی دارم، دغدغه هم دارم، اما دوست دارم خودم و بسپرم بهش تا ببینم چه برنامه ای برامون چیده .

اینجوری قشنگ تره، مگه نه؟!

۱:۵۵>> 1405/3/5
۱:۵۵>> 1405/3/5

جنگاحساس قدرتآهنگ بی کلامکنکور
۰
۰
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید