آنقدر شهامت داری که تا پایان عمر رخنه ی زخم عشق بکشی؟
آنقدر دیوانه ای که بی ملاحظه ی التفاتش سراسر وجودت بی امید آمدن شعله ور بماند آن هم تا ابد؟
آنقدر سر سختی که پای انتخابت به نرخ مرگ بایستی؟
در نهایت تنها خواهی بود و این حکم عدالت دوست داشتن است و خلأ آن هیچگاه دست از گریبانت بر نمی دارد
در ابد تنهایی و مداوم زنده! و در آن هیچ حواس پرتی نیست! و تمام وقت هوشیار؛ گویی که تماماً در فهم زجر غرقی
بی کلام غمگینی مانند ویولون شکسته ای در گوشه ی اتاق، پر از سازهایی نزده و نواختی پیچیده در تارهای بریده.
آه چقدر بی ذوق شده ام در نوشتن... عجز من در املای درد پررنگ تر است از آنچه که در بیان آن ناتوان مانده ام.
و شایدم چون روزی نمیرسد که اینها را بخوانی میلی به نوشتن نیست
این جنون توست که در من با تو حرف میزند و من ناظرم به گفتگویتان...
#سعید_آزادبخت
۳:۱۲ بامداد
۱۴۰۴/۶/۴ سه شنبه