آمده بودم که برای آخرین بار مُعتَرِف شوم به جَذبِه ی چشمانت...آمده بودم خسته،بریده،بی هیچ اختیاری در غرقه شدن از تنهایی. آمده بودم خالیِ خالی، بغض گرفته در گلو ،بی هیچ پناهگاهی، هیچ تکیه گاهی...آمده بودم نه برای رفتن، نه توانا در عزمِ ماندن.
نشسته بودم شانه به شانه ی تو؛ حرف ها بود که ترسِ غیضِ تو لَت و پارَش میکرد. آخرین بار بود که پنجه ام در گِرهِ دستانِ تو سنگر گرفته بود. مثل همیشه ساکتی و آرام، و درونت پر از رعدِ فریادها. رهایی در رویای خود! غرقی در تمنای خود، آنقدر مجذوب در جهتِ خویش که از رعشهی دستانم خبری نمیگیری! باید میدانستم که بی آمدن رفته بودم از یادها و چون حضوری نبود، غیابم هم معنی نمی داد.
قرارِ روانِ مُتِلاطِمم! تو را به خلوت شبانه ات، به شمعِ بَر افروخته ات در تاریکی و به ارتعاشت در دنیای خیال میسپارم که در خورِ سپاسِ تو مراقبه ی احوالت نکردم.
تاریخ:۱۴۰۲/۱۱/۲
ساعت ۱۲:۳۷
به قلم سعید آزادبخت