
(شیشه ی کثیف)
پنجرههای روبهروی هم ، بالکنهای نزدیک، دیوارهای مشترک…
آپارتمانها دوشادوش هم ایستاده بودند؛ مثل آدمهایی که سالهاست کنار هم زندگی میکنند و دیگر حتی به هم سلام هم نمیدهند، اما هنوز “همسایه” نام دارند.
در دل این نظم ظاهری، هر خانه مسیر خودش را داشت
و در وسط این آپارتمانها، یک محوطه ی سبز بود؛ جایی مشترک بین همه که مجبور بودند یا گاهی از پنجره هایشان نگاهش کنند یا از آن عبور کنند،
یک سطل بزرگ زباله، وسط همان محوطه قرار داشت.
مگسها هم بخشی از این نظم بودند که به دور سطل بزرگ زباله میچرخیدند.
دخترک چهار ساله پشت پنجره ی اتاقش ایستاده بود.
شیشه کثیف بود، اما تمیز تر از آنچه بود که میدید.
او مردی را میدید که میان زبالهها خم شده بود،با چهره ایی خسته ،همان مردی که هرشب آنجا پرسه میزد.
دستهایش در کیسهها دنبال چیزی بود،
دخترک نگاه میکرد.
مرد ته مانده ی غذای دور ریخته شده ی یکی از آن خانه ها را از سطل خارج و شروع به خوردن کرد.
انگار فکری در ذهن دخترک، چون چراغی روشن شد .
تا فردا شب بایستی منتظر میماند
دلش میخواست زودتر فکرش را عملی کند.
بلاخره یک روز گذشت و شب فرا رسید.
مادرش درگیر کارهای خودش بود. تلویزیون روشن بود و پدر جلوی آن خوابش برده بود.
دخترک آرام به آشپزخانه رفت،چهارپایه را از گوشه ایی کشان کشان آورد و از آبچکان یک بشقاب برداشت.
درِ یخچال را باز کرد،
هوای سرد یخچال مانند نسیمی صورتش را نوازش کرد.
با دستان کوچکش از هر خوراکی که دوست داشت جدا میکرد و در بشقاب میگذاشت
کمی بعد نشست،
بشقاب را جلوی خودش گذاشت
و شروع کرد به چیدن.
با دقتی که گویی از سنش بیشتر بود.
جوری خوراکی ها را در ظرف تزئین میکرد که مثل یک تابلوی نقاشی شده بود.
گاهی مکث میکرد.
نگاه میکرد.
اصلاح میکرد.
و هر بار، یک رضایت کوچک در صورتش مینشست.
بشقاب با آن همه خوراکی برای دستهایش سنگین بود.
راه افتاد.
از راهپله پایین رفت.مادرش گفته بود بدون حضور او سوار آسانسور نشود،
پلهها بلند بودند و پاهایش کوچک.
به محوطه ی بیرون که رسید
سطل بزرگ زباله مغرور از آن همه مگسی که به دورش میچرخیدند ایستاده بود.
دخترک لحظه ایی ایستاد.
سطل از او خیلی بلندتر بود.
به اطرافش نگاه کرد.
دو تکه آجر کنار دیوار افتاده بود، بشقاب را زمین گذاشت و دوان به سمت آنها رفت،
برایش کمی سنگین بودند.
یکی یکی آنها را تا کنار سطل برد و سریع برگشت تا بشقاب را بردارد.
چهره اش خندان شده بود،احساس میکرد در دلش یک رنگین کمان رنگی دارد
حس و حال خیلی خوبی داشت
پا بر روی آجرهای روی هم سوار شده، گذاشت و بالا رفت تا هم قد آن سطل زباله ی بزرگ شود.
در آن لحظه، فقط قدش بلندتر نشده بود.
چیز دیگری هم اتفاق افتاده بود.
انگار برای اولین بار فکر میکرد بزرگ شده.
دورتر، گربهای خیابانی نشسته بود.
موهایش درهم، بدنش خاکی،
خودش را میلیسید،
بوی خوراکی های داخل بشقاب
او را خیره به دخترک کرده بود.
مرد پرسه زن در شبها، از کمی دورتر به سمت سطل زباله می آمد تا شاید چیزی بیابد
دخترک روی آجرها ایستاده بود.
پاهایش کمی میلرزید،
بشقاب را بالا آورد.
برای یک لحظه مکث کرد.
و بعد با خنده، تمام خوراکی های بشقابش را داخل سطل ریخت!
لبهایش میخندید
مگسها که به خاطر وجود دخترک کمی از سطل زباله فاصله گرفته بودند،جرعت کردند و دوباره به سطل حمله ور شدند
دخترک آرام از روی آجرها پایین آمد
مرد را روبرویش دید
خندید و آرام گفت:نوش جونتون
گربه همچنان خیره به سطل منتظر فرصت بود
آپارتمانها هنوز دوشادوش هم بودند.
پایان.