همه چیز از آن نگاه شروع شد کاش هیچ وقت شروع نمیشد؛
شاید همه چیز برای من شروع شده بود و تو فقط بازیگر فیلم محبوب من بودی!
هر روز مشتاق تر به رسیدن به انتهای فیلم بودم و تو هرروز بازیگری بهتر! ساعتها میتوانستم در بازی چشمایت غرق شوم و به چیزی فکر نکنم ولی تو درآن زمان فقط نقش خود را در فیلم من ایفا میکردی و باقی زمان در زندگی واقعات بودی و من فیلم محبوبم را زندگی میکردم!
و تو آنقدر بازیگر خوبی بودی که تمام بیننده ها بازیگری تو را چیزی جز حقیقت نمیدانستند،
تو در دعاهای نمازم بودی!در همه جا بودی! ولی ناگهان در میان فیلم کسی چراغ هارا روشن کرد و همه چیز عیان شد! و من به مخاطب شعرهایت و زندگی واقعی تو آگاه شدم!آری من دیدم کسی را که هم زندگی تورا و هم اتاقت را زیبا کرده بود؛ همه چیز همچون آوار بر سرم خراب شد!هرگز چنین نبودم حتی با گذشت مدتها هنوز نمیتوانم قبول کنم که تو فقط بازیگر خوبی بودی همین! و تو همه چیز را در زندگی من نابود کردی همه چیز را! مدتهاست چشمهایت را ندیدم و درعمق نگاهت غرق نشده ام اما من این غم را پذیرفتم و آنرا به ژرف ترین جای قلبم فرستادم و حالا همه عالم را بازیگر میبینم!
و درنهایت به قول فریکس فروتن
شاید چشمان هم دروغ میگویند
نمیدانم ولی یادم است چشمانش هم از شوق دیدنم برق میزد...