
و اما درد چه واژهی عجیبی انگار باری سنگین به دوش میکشد باری از مفاهیم گوناگون انگار هیچکس درد را به یک شکل نمیبیند هرکس درد را درکی از شرایط خودش میداند اما من اکنون درد را در هموطن میبینم درد را در وطنم میبینم و من میبینم و هیچ کاری از دستم ساخته نیست وقتی میبینم زنی با سنی نه چندان زیاد روی صندلی بانک نشسته و از سراسر وجودش غم قسط های عقب افتاده سرازیر است و کارمندی که با خیالی آسوده از جریمه ها میگوید که اگر در همان لحظه نپردازد تا آخر ماه چه خواهد شد؛ درد را در مردی میبینم که هنگام طلوع برای درآوردن لقمهای نان بیرون میرود و با تاکسی های آخر شب به خانه برمیگردد تازه پول بیشتری هم میپردازد چون ساعت از ۱۰ شب گذشته و کرایه بیشتر شده و درآخر ماه شرمندهی فرزند و همسرش میشود؛درد را در پیرزنی میبینم که با عرق روی پیشانی از نانوا نون میخواهد درمیان انبوه صف؛درد را در زنی میبینم که از دیگران میخواهد برایش دونهای مرغ بخرند درحالی که حتی برای خودشان توانایی خرید ندارند!

و درد را فردی غنی میبینم که غرق در ثروت است و نه خود از آن بهره میبرد نه دیگران و تمام روز درحال گریه و زاری از نداریست!
درد را در افرادی میبینم که از روی شکم سیری برای بقیه تصمیم میگیرند تصمیم هایی که حق خود آنهاست که برای زندگیشان بگیرند! و تصمیم ها یکی از دیگری بدتر میدانی چرا؟!چون این تصمیم ها فقط برای دیگران است نه برای خودشان! دقیقا این درد ها زمانی شروع شد که خودشان را از دیگران جدا کردند و خلاف چیزهایی که برای دیگران میخواستند را داشتند؛
درد را در شخصی میبینم که همهی دردها را باهم دارد اما باز هم از درک او خارج است!نمیفهمد انگار که کور و کر باشد و جوری رفتار میکند که انگار همه چیز بر وفق مراد است=)
درد را در کسی میبینم که میخواهد درس بخواند میخواهد مدرک بگیرد حتی اگر برایش لقمهای نان نشود حداقل تحصیلات است و همین حق طبیعی هم به سختی بدست میآورد و گاها هم در حسرتش میماند!

و درد و درد و درد
حتی اگر تاصبح از این دردها بنویسم حتی ذره ای از آنها را نگفتهام...
وآه و افسوس...
به امید انتشار=)