
باورم نمیشود که این همه وقایع را از سر گذراندهایم و باورم نمیشود که ساختارهای بنیادین مغز و روحم دچار تغییراتی غریب شدهاند، اما باور من مهم نیست، آنچه روی داده، روی داده است و به باور و حس من اهمیتی نمیدهد.
مدتی است به زندگی عادی بازگشتهام، البته به گمانم دیگر این زندگی، آن زندگی نیست ولی به هر حال باید ادامه داد. راستش با محدودیتهایی که ویرگول در این دوران اعمال کرد دیگر چندان مایل به نوشتن در این فضا نیستم ولی چون از کارهای نیمه خوشم نمیآید تصمیم گرفتم ادامهی خوانش تاریخ ادبیات را در همین فضا ادامه دهم.
سال گذشته رسیده بودم به بالزاک (پست 136) و حال میخواهم با عبور از او به سراغ نویسندهی بعدی بروم، از اینجا به بعد نویسندگان پرتعداد میشوند و آثارشان پرشمار و واقعیت این است که حوصلهی من هم به اندازهی سابق نیست پس منتخب میخوانم اگر نویسندهای مرا گرفت و آثارش در دسترس بود از او بیشتر میخوانم و اگر نبود میروم سراغ بعدی.
در کتاب تراویک بعد از بالزاک میرسیم به استاندل که معروفترین اثرش سرخ و سیاه است، پس همین را شروع میکنم و نظراتم را مینویسم. امیدوارم کتاب خوبی باشد.