اگر از ضعفهایم بگویم، بعد از آن باز هم کسی روی من حساب باز میکند؟ چه تضمینی است که نگاه ترحمآمیز دیگران رویم نماند؟ نکند بعدا از روی دلسوزی بخواهند لطف و محبت کنند؟ اینها بخشی از سوالاتی است که راه دریچه اشکهایم را میبندد. اما مگر میشود بشکه بشکه اشک را نگه داشت؟ کسی باید، چیزی باید دریچه این آبراه را بلاخره باز کند.
غمهای عالم، زخمهای روی قلب، تشویش شاعرها، اندوه عاشقها و همه دردها و رنجهای قصهها، هیچکدام برای زیبایی نثر نبود، همه آنها واقعی بود. واقعی بوند که آن روز وسط دانشگاه از تپش قلبم کم نمیشد. واقعی بودند که وسط بلوار دو چشم پرخون بودم که نمیداست زیر کدام سنگ و بوته میتواند آب شود. واقعی بودند که روی نیمکتهایی که همیشه باوقارترین ورژنم را نشانده بودم، های های گریه کردم.
ـ «ساجده احساس میکنم ابهتم خورد شد و ریخت». + «تو فکر کردی کی هستی که ابهت داشته باشی». این یک مدل شوخی ریزی بین من و زهراست هنگام دلداری دادن. آن روز هم وقتی خودم را سرزنش میکردم که چرا اینطور سریع بهم ریختم، در جوابم گفت «تو فکر کردی کی هستی که میخوای بدون اینکه آخت دربیاد اینا رو تحمل کنی».
به یاد تصویر شبهایی که در خوابگاه مراسم گریه داشتیم افتادم. ما آنقدر برای هم امن بودیم که اگر کسی غم میون دوتا چشمون قشنگش لونه میکرد، فوری تاریکی میکردیم، شمع روشن میکردیم و هرکس بهیاد چیزی اشک میریخت تا او هم اشک بریزد و راحت شود.
یکی از شبها هم گویا نوبت من شده بود. پلهها را دوان دوان به اتاق بچهها رفتم. روی صندلی کنار ستون نشستم و گفتم «فکر کنم حالم خوب نیست بچهها». شکیلا برقها رو خاموش کرد، کیانا شمع آورد و آهنگی ملایم پخش کردیم.
اما اینها روی من کارساز نبود. سوالهای مسخرهای مانع اشکهایم بود. من اگر گریه کنم، بعد از آن، چگونه دیگری به من تکیه خواهد کرد؟ من اگر شکوه کنم، چگونه بعد از آن، تا آخر عمر بار ترحم به دوش نکشم؟ من اگر با چشم خیس به آدمها نگاه کنم، با چهرویی بعد از آن امید بدهم؟ اگر کسی بفهمد چقدر خستهام، چگونه بعد از آن، ...
وز وز سوالها بغضم را سفتتر و شانههایم را لرزانتر میکرد. کیانا دستش را دور شانههایم حلقه کرد، سرش را روی سرم تکیه داد و موهایش ریخت جلو صورتم. شکیلا سرش را روی سر کیانا گذاشت و دستانش را دور هردویمان حلقه کرد. دست شکیلا را گرفتم. از بیرون به این تصویر نگاه کردم، این آغوش ما را شکل یک کوه کرده بود.

در تصویر این کوه لرزش شانههایم را کسی نمیدید، چشمهای خیسم هم. آغوش دوست من را پوشانده بود تا راحتتر گریه کنم. من هم همان خسته و بریده دنیا بودم، هم همان پایههای این کوه. حالا بلندتر از صدای موسیقی، صدای گریههای من بود.
به نیمکتی که ورژن متفاوتم را دیده بود نگاه کردم، برایش تعجبی نداشت. او بیشتر از من میدانست تمام رنج و غمهایی که شنیدهایم برای زیبایی نثر و قافیه نبودند. سرم را روی دستههایش تکیه دادم، نیمکت با اینکه زنگزدگیهای زیادی داشت، اما هنوز نیمکت دوستداشتنی آدمها بود برای اینکه ورژنهای متفاوتشان را روی او بنشانند.