ستایش باقری·۵ روز پیشآغوش شیرینداستان کوتاه...انگشتان آذر به ترتیب و با نظم خاصی روی میز ضربه میزدند...
𝐑𝐚𝐡𝐚·۶ روز پیشروز دیدار.بلاخره روز دیدار ما فرا رسیده است،روزی که در انتظارش شب های تاریکی رو سپری کرده بودم ، بلاخره فرا رسیده است .…
𝐑𝐚𝐡𝐚·۶ روز پیشعشقی بی پایان.!به قدری ویران هستم که گاهی اوقات حتی از تنها چیزی که آرامم میکند هم اجتناب میکنم ، از نوشتن....چرا که میترسم دوباره غرق خیالت بشوم و بی اخت…
مهدی مهدی زاده·۷ روز پیشعاشقانهآتش زیر خاکستر یعنی لبهای تو... بوسه های ناب تو گرمای وجودم را به تاراج می کشد... وقتی تو را در آغوش می کشم پیچ و تاب اندامت دلم را می ل…
آیدا·۲۳ روز پیشبرای تو که نیستیخستهام... خستهتر از آنی که زمانی هدفی در دل داشتم و برای تحققش میجنگیدم. دیگر تلاشی نیست، انگیزهای نیست، حتی مهم نیست چه بر سرِ این دنی…
Arezoo·۲۳ روز پیشمصاحبه ی اختصاصی با اندوه(3)شاید فقط منتظر بود کسی از او بپرسه «نقطهی اشباعت کجاست؟
Parham.Saboor·۱ ماه پیششانهنام دفتر:یک روایت ۱۰۰سالهقالب شعر:سپیدسرت آرام به روی شانههایم بگذاربگذار نسیم نفست مرا با خود همراه کندبگذار نوازش موهایت مرا آرام سازدو…