
سلام.این داستان هنوز نیازمند اصلاحات بسیاری است بنابراین لطفا هرگونه اشکال،یا تکه ای ناپسند وجود داشت به من بگوييد همچنین از این بابت عذرخواهی می کنم.
فصل اول:امپراطوری
در امپراطوری،همیشه یک ماه بود و یک خورشید.خورشید موهای لخت و بلند با بافتی چون ابریشم ناب و به رنگ زر و بلور داشت؛مهربانی و نجابتش،وقار و هوشش،لبخند گرمش همه و همه از او بانویی بی نقص ساخت که از اشراف تا رعیت،از شرق تا غرب و از هردو قطب دلباخته اش بودند.چشمان سبزش بازتاب روحت و شانه های باریکش تکیه گاه جسمت میشد؛او کسی است که حتی شایعات اگر راجبش بودند شاد میشدند.در مقابلش ماه قرار داشت.مردی سرد و خشمگین با چشمانی که حتی طوفان از تشبیه به آن عاجز است.چهره اش رنگی ندارد و بالعکس موهای سیاهش آسمان شب را به زانو درمیآورد،با قامتی بالا و سینه ای به جلو سرشار از غرور و قدرت قدم برمیدارد و با هر ذره حرکتش وحشت القا میشود.شمشیری دارد که تاریکی اش سرخی خون را میبلعد و با جواهراتی درخشان تر از هر ستاره به همگان اعلام مرز داری میکند؛تنها یک حرکت مچ لازم است و سپس خرسی دو نیم خواهد شد،به راستی که در گیتی زورمند تر از او نخواهی یافت.البته که خورشید برای همنشینی با او کم نمیگذارد.هرچه باشد قدرت امپراتیس باید درخور جایگاهش بماند بنابراین کسی نمیداند چگونه یا با کدامین روش،اما اژدهایی در خدمت ملکه است؛طلایی و نورانی درست مثل نامش،خورشید!اژدها همیشه به ملکه و کشورش یاری میرساند.هرچند،چه میشد اگر ملکه فوت میکرد؟
بنابراین رسمی نچندان خوش بوجود آمد.زایمان اول خورشید حتما باید دختر می بود تا قدرتش را به ارث ببرد و گر غیر این باشد حکمش مرگ است.زایمان دوم باید حتما پسری بدون قدرت اژدها باشد تا جا پای جای ماه بگذارد،گر غیر این باشد حکمش مرگ است.خورشید تمام قدرت و انرژی اش را به فرزند درون شکم خود میبخشد. موهایش سفید میشوند،دیده اش سیاه میگردد،از زیر چشمانش تپه های بنفش بالا میزنند و بر پوست صافش چروک ها هجوم میآورند.سپس با رخی محزون درحالی که مجالی برای حرکت ندارد آماده زایمان دوم میشود و پس از اندکی زمان فوت میکند.این رسم هربار تکرار میشد،خانواده سلطنتی همیشه یک دختر بزرگ و پسری کوچکتر داشتند که بعد از ازدواج و انتقال قدرت امپراتیس ،او فوت میکرد.مردم به یاد ملکه نام این رسم را خورشیدگرفتگی گزیدند؛ اینگونه القاب و تعاریف زیبا در لحظه ای فرومیپاشید و ملکه بزرگ به قربانی ای ضعیف تبدیل میشد.این روند همچنان ادامه یافت،دوباره و دوباره و دوباره تا اینکه به نسل کنونی رسیدیم؛و مانند هر علم
دیگر،تاریخ نیز با استثناهایی مواجه شد.