
متن ساده:
در اکثر مواقع قوی سیاه را نمادی شوم و بد یؤمن می نامند.اگرچه امری کاملا نادرست و تنها بر طبق خیالات است اما هرگز این ننگ از نام آنها حذف نخواهد شد.حتی با آنکه شهرت چنان دلنشینی ندارند هنوز هم مالک دارایی هستند که چشم همگان را به خود خیره می سازد.چه گمان می کنید؟چیست که یک پرنده بی آرایه و نفرین شده را به اوجی می رساند که انسان نیز بر آن قبطه خورد؟ساده است،خیلی ساده،عشق!عشق قوها جاودانه است.چه پس از مرگ چه پیش از آن حس میان عشاق ماندگار می ماند.بنابراین هر قو به تنهایی و در صوت آهنگین خود،به پیشواز ازرائیل بزرگ خواهند رفت.
متن پژوهشی:
در گذشته برخی افراد به علت خرافات و شایعات اعتقاد داشتند که حیوانات مشکین خز مانند گربه یا قو سیاه نشان دهنده بداقبالی هستند.هرچند هنوز عده ای به این سخنان باور دارند اما بسیاری به ریشه تباه این افعال پی برده اند.اکنون در علم ثابت شده که قو ها بی تبعیض از رنگشان موجودات بسیار احساساتی و مهربانی هستند؛آنها در طول عمر خود فقط یک جفت برمی گزینند و هنگامی که به پایان عمرشان نزدیک می شوند از خانواده خود جدا شده و به محل دیگری می روند تا همسر و فرزندانش شاهد مرگ او نباشند.

متن ادبی:
می گویند پرهای سیاهش قاتل روز اند و نوک سختش کمی از بتن ندارد.با این حال،در اوج سیاهی،همیشه ستاره ای درخشان یافت می شود.قلب لطیفشان مهربان تر از هر فرشته و دوستی هایشان پایدارتر از هر کوه است.هنگامی که شریک خود را برمی گزینند چونان ماه دورش می گردند و علت جداییشان جز مرگ نتواند باشد.قبل از خوابی عمیق و چند قدم پیش از آرامش ابدی،جفت خود را بی خداحافظی رها کرده و چون گرگی بی گله ای گوشه ای هجوم می برند ؛خلوت ترین،زیباترین و اندوهناکترین مکان ممکن را می یابند،سرود زندگی می خوانند و آرام چشم بر هم می گذارند بلکه یارشان،جان جانانشان،ماه تابانشان لحظه ای درنگ نکند و افسوس مخورد.پس ای قوی مشکی،غمگین مباش!که تو سپیدتر از هر جویی و روشن تر از هر نوری.آخرین سخنانت در قلب ما جاودان خواهد ماند؛آرام بخواب،فرزند اِرس.
آهنگ:اپرا دریاچه قو
داستان این اپرا راجع به پرنسی است که روزی برای شکار به جنگلی می رود و کنار دریاچه ای به استراحت می پردازد.در آن دریاچه قو هایی نفرین شده بودند،آنها در روز به شکل قو و هنگام شب آدم بودند و تنها راه شکستن طلسم،عشقی جاودان و خالصانه است.پرنس عاشق ملکه قو ها می شود اما او فریب می خورد!جادوگر قصر دختر خود را به شکل ملکه قو ها در می آورد و او با شاهزاده ازدواج می کند.وقتی مرد متوجه این نیرنگ شد شتابان به سوی دریاچه رفت و با ندامت و خضوع به دنبال قو گشت؛اما هر قدم که به سوی ملکه بر می داشت،او دورتر می شد.در آخر انقدر رفتند و رفتند که هردو در آب غرق شدند اما در دنیای معنوی به هم رسیدند و علاقه ی خالصشان موجب شکسته شدن نفرین شد.
این اپرا را کامل گوش دهید سپس از اول گوش دهید و همراهش دوباره متن ها را بخوانید.چه حسی دارید؟