هنگامی که شمس چشم بگشاید رزمی بزرگ میان او و قمر شکل می گیرد.هریک خواستار فرمانروایی بر بوم و سپهر هستند؛زین پس هیچ کدام قصد عقب نشینی ندارد،لیک ماه که تمام شب در تکاپو بود توان پیکار نداشت!خورشید نیز مجالی نمی داد.شعله های سهمگین خود را چون شمشیری گداخته در تن ماه فرو کرد و پس از تقلا ی بسیار،ضربه مهلکی که بو او زد تاثیر خود را گذاشت.گوی سفید از میدان به در شد.پرتو های نور،سیاهی را شکافتند و حتی زینت ستارگان،که چشم امیدی در آن تاریکی بودند را نیز محو کردند.بالاخره،برای آن مردم خسته باز سحر آمد.
دریای مواج آرام گرفت و علف ها شروع به رقص کردند،پرندگان سرود شادی دم دادند و فرشتگان نسیم بهشت را به زمین سو دادند.بله،این جشن پیروزی بزرگترین ستاره امید خورشید بود.خادمان حقیقی او پس از هربار نگریستن تلاشش،انگیزه می گرفتند و سخت تر می کوشیدند تا به اربابشان درست خدمت کنند بنابراین هر جاندار و بی جانی دست به کار شد.همه با فرح و فخر می کوبیدند و می ساختند.گله ها برای غنچه زدن تلاش می کردند،کرم ها برای پروانه شدن!شیر به دنبال غذایی می دوید،آهو برای بقا حرکت می کرد؛و انسانها...آنها تنها افراد غمگین بودند!
بلند لعنت می فرستادند و روز را نفرین می کردند،با خشم به جایی می رفتند و با غصه برمی گشتند.کارشان کشتن غلامان روز بود،انگار بر ضد او قیام کرده بودند!اما این حد نفرت چه علت داشت؟خورشید به زندگی آنان جان می دمید،او ناجی آدم بود!با این حال پس زده شد.هرچند نیازی به نگرانی نداشت،مگر غیر این است که آنان به خورشید محتاج اند و نه برعکس؟عجب افسوس بزرگی به گردن آدمیان است که این چنان خیره سرانه روز را طرد می کنند وقتی خودشان نیازمندان اصلی اند!
دوست عزیز من،تو بیا و با ديگران متفاوت باش.روز را پاس بدار و از او قدردانی کن.هربار سحر چون غنچه ای به تکاپو مشغول شو و روزی که شکوفه می زنی،اطمینان داشته باش که گلی خوش تر از تو نخواهد بود؛همگان برای بدست آوردنت جنگ می کنند و برای باری دیدنت میلیارد میلیارد می پردازند.بیایید دست به هم دهیم،شکر کنیم و شکوفه زنیم.
دریاب اگر اهل دلی،پیش تر از صبح
چون غنچه ی نشکفته نسیم سحری را
پایان متشکرم
پایان متشکرم