ویرگول
ورودثبت نام
سلام
سلام
سلام
سلام
خواندن ۳ دقیقه·۱۰ روز پیش

امپراطوری مهشید

میگنا
میگنا

فصل 4:

《هی،عجله کن میگنا!اگر باز دیر برسیم حسابی دردسر میشه!》

《تو که بیشتر از من دیر کردی.》

《ولی سرخدمتکار اینو نمیدونه.هه هه، به هرحال این مدل مو واقعا بهت اومده!》

《...،*ممنون*.》

☆☆☆☆☆☆☆☆

تق تق،غذاتون را آورده ام،شاهدخت.

بله لطفا بیا داخل.

خدمتکار با نگاهی روبه پایین و سری افتاده ادامه داد: عذر میخواهم،وزیر امر کردند موضوع فوری هست که باید به اطلاعتان برساند،لطفا پیش از میل کردن مرا دنبال کنید.

خیلی یک دفعه ای است،اما اگر وزیر اینطور خواسته،کاری نمی‌شود کرد.لطفا من را راهنمایی کن.

سپس پرنسس غذا را بر میز گذاشت و به دنبال خدمتکار بیرون رفت،اما نگهبان های خود که همیشه جلوی در منتظر بودند را ندید ولی خدمتکار گفت شاه آنها را فرا خوانده و جای نگرانی نیست پس ادامه دادند.امیلین چندان توجهی به مسیر نمی‌کرد او درحالی که در ذهن خود گمشده بود راه را ادامه می‌داد تا به بن بستی سیاه رسید،زیرزمین.

اطراف را نگریست،هیچ ندید!نه انسانی،نه شی طلایی،انگار در منطقه ای جدا از قصر بودند!کی به همچین جایی رسیدند؟آمد تا با چهره ای بهت زده با خدمتکار سخن گوید اما چند لحظه ای از چرخشش نگذشت که سوزش را اطراف شکمش حس کرد.خنده خادم گویای همه چیز بود،بنابراین حتی فکر به دیدن پایین وحشتناک بود اما دستانش خودشان حرکت کردند و پس از بالا آمدن فقظ خون مشخص بود،آن مایع قرمز زیبا پر فشار تر و قوی‌تر از همیشه خودش را از زندان بدن بیرون می‌ریخت صداها محو شدند،دیده ها تار شدند و پاهایش به لرزه افتادند تنها یک چیز حس میشد،مرگی قریب‌الوقوع.

پرنسس جیغ می‌کشید،آه آی درد دارد کمک نجاتم دهید التماس میکنم خادم قهقه میزد،بلاخره به سزای اعمالت رسیدی تویی که مانع عشق ما بودی حقت است،با درد بمیر.ناگهان در باز شد،انتظار می‌رفت نور پس از سیاهی امید باشد،نبود.میگنا وارد شد و همه در تعجب بودند خدمتکار داد میزد:نگاه کن کی اینجاست،آمدی خودت را خلاص کنی،میگنا!

با اینحال او توجهی نمی‌کرد حتی نگاهش را برنگرداند آرام و محکم قدم می‌گذاشت گویی تمام زمین صحنه نمایش از پیش آماده شده او بود سپس با صدایی بم تکرار کرد:《امیلین،میدانستی نامت معنای دیگری نیز دارد،کسی که همیشه احساس کمبود می‌کند و زجر می‌کشد تا خودش را به دیگران اثبات کند،این تعریف حقیقی توست.انگار واقعا مادران از بدو تولد فرزند خود را می‌شناسند نامی کاملا برازنده ات انتخاب کرد،اینطور نیست؟》

ک کمکم کن_لطفا

میگنا آهی کشید سپس روبه روی آن برکه خون که قبلا جاندار محسوب میشد وایساد و از آستین خود گویی جادویی بیرون کشید خدمتکار که رعب زده بود سریع به بیرون دوید هرچند آرام در ذهن خویش می‌خندید میگنا وردی خواند و تمام جادوی خورشید امیلین که داشت برای درمان از آن استفاده می‌کرد را بیرون کشید بنظر میرسید دردناک باشد زیرا حنجره بی جان پرنسس تا آخرین ذره توانش خروشید،امیلین همچنان کمک میخواست،اما لحظه ای درنگ کرد،گویی به گذشته می اندیشید چشمانش را بست،لبخندی ملیح زد و قطره ای اشک ریخت سپس،دیگر صدایی نیامد تا اینکه لرزش پای سربازان سکوتش را بشکند.آخرین حرف های او چون باقی سخنانش تنها در افکارش خوانده شد.

نگهبانان رسیدند،آنها قاتل را سر راه رویت و دستگیر کردند سریع پرنسس را به بیمارستان انتقال دادند و میگنا را به چشم مضنون گرفتند.خیلی نگذشت که خبر قطعی فوت شاهدخت آمد و تبدیل به همهمه ای بزرگ میان اعیان شد.شاه فورا مجلسی برگذار کرد تا مشخص شود چه بر سر مملکت بدون وارث خواهد آمد.جلسه بدون هیچگونه آراستن و با حضور سریع همگان آغاز گشت. هرکس چیزی میگفت اما لب مطلب یکسان بود،امپراطوری که یک شاهزاده نفرین شده و شاهدخت مرده دارد محکوم به فناست.هرچند مطلبی که شاه ذکر کرد،همه چیز را تغییر داد.

《او میدانست،ملکه سابق از قبل همه چیز را میدانست!برای همین آنچنان به من اصرار داشت که زنده اش بگذارم؛دخترمان،همانکه میان غلامان بود،پیدایش کنید و بی تامل به محضر ما بیاورید.راستی،نامش را در یاد ندارم.》

《میگنا،قربان.اسم او میگنا بود.》

دردذهنشاه
۰
۰
سلام
سلام
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید