ویرگول
ورودثبت نام
سلام
سلام
سلام
سلام
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

جهان زیبا

عکس الکی
عکس الکی

به نام آفریننده دست و پا

همان شکوه دهنده کوه و ماه

همان که نازل کرد یه ویرانی

و عشق پس از آن و مهمانی

گویم برات از دنیایی

که ندیدی اما می دانی

پس بشنو ای آدمیزاد

روزی که اتفاق افتاد

تکه تکه شد باز باران

قطعه قطعه شد این آسمان

بنگ بنگ عرصه بانگ می داد

اما افسوس،تپانچه صدا می داد

به فرمان ایرانیان لطمه زد

غرور به درک!چرا خنده زد؟

دلم با پیچ و تاب باد رفت

عقلم طلوع تاریکی را دفع کرد

سرودم چو دریا دلنواز بود

سهیلا،چرا نامت آغاز بود؟

این خانه که حقش اشک نبود

یک دریا پر از خشم نبود

غم برای دوای درد آمد

در ره عشق از سوی مرگ آمد

مرگ برای تجلی آسمان بود

آسمان به رنگ خون و تاسمان بود

برف و ماه هم روی هم بودند

هردو قرمز،رنگ خون بودند

خاک از جنس انسان بود

شایدم انسان نوعی خاک بود

کوه ها ژرف می شدند

پستی ها کوه می شدند

تپه ها رود بودند

همراه دود بودند

آن عارفان دیوانه

مجنون خون این خانه

با سپاهی قلدرانه

راهیِ این آشیانه

توپشان از سنگ و گِل بود

تیرشان بس ننگ و گند بود

حرفشان امیدی واهی

مزخرفاتی در این تباهی

روزشان شب های ما بود

ترس آنها مال ما بود

خونمان فدایشان شد

خنده ی شب هایشان شد

نوش جان،حلالتان شد

هرچند نفرین،قضایتان شد

ملت من از سنگ اند

ولی مهربان و نرم اند

قلبشان زنهار کشور

جانشان در کار کشور

با تبسم ستاره

بی کنایه بی گلایه

می گریستند زیر باران

چقدر پر دام ولی آرام

که نیست پاسخ آتش،آتش

یا جفا در آن عذابش

ما که از تبار ایرانیم

معتقد به این ایمانیم

مرگ دشمن گریبانیم

از نژاد مسلمانیم

گوییم که نکو کاریم

می دانیم که روا کاریم

ما مجتهد و فداکاریم

از این رو همیشه امید داریم

صبر و تقوا و آزادی

انتظار میارد آبادی

چشمه ها رود شدند

همسوی عود شدند

غنچه ها گل کردند

خورشید را گم کردند

آسمان آبی شد

ابر هم که راضی شد

سفره ها پهن شدند

سرود ها نو شدند

شادی ناظر بود

بر همه حاضر بود

پس همه می کوشند

دست به دست می گویند

جدان آسمانی

در ره قرآنی

حالمان خروانی،

گل های نورانی

جانمان قربانی

برای آبادانی

حرفمان سورانی

که هستیم ایرانی

شرافت و کرامت

رشادت و ولایت

ما این چنین خانیم

در راه ایمانیم

پس ای جوان ایرانی

مکوش در راه ویرانی

تو هم نسل این دورانی

زندگی کن در جوانی

گذشت کن در میانسالی

و خدمت کن از خردسالی

اکنون تو یک کهنسالی

اما زنده چون جوانی

می بینمت در دیار باقی

همان جا که پر از شادی

توجه(این شعر در رابطه با سیاست نیست)

پایان

انسانشعروطنزندگی
۰
۰
سلام
سلام
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید