
گاهی وقتها من هیچجا نیستم. میدانی؟ نمیشود من را جایی پیدا کرد. من توی اتاق نیستم، پشت میز ننشستهام، من توی راهپله در حال بستن دکمههای مانتوم نیستم، من روی صندلی ایستگاه مترو ننشستهام، من به دستهام خیره نشدهام وقتی انگشتهام درد گرفتهاند، من نیمهشب آخرین کلمههای زندهی ذهنم را پست نمیکنم. من هیچجا نیستم و باید این را بفهمی که من بعضیوقتها نیستم و در این اوقات نمیتوانم مطابق وقتهای دیگر به همهی کُنشهای اطرافم، واکنش نشان بدهم. من حتی توی تنام هم نیستم و نمیتوانم رد علائم حیاتی را روی مچ دست و یا پشت قفسه سینهام پیدا کنم چون در آن لحظات در خودم حضور ندارم. جای دیگری هستم. در خلوتی مطلق. در فضایی خارج از نمودار زمانمکان، در حدودی که تعریفناشدنی است. پس از خودت نپرس کجا ممکن است پیدایش کنم؟