حالا میتوانم معنی این جمله را زیباتر درک کنم. من دو چهره دارم. چهرهای با جدیت، ساکت، عمیق، در فکر و آیندهنگر. اما در مستی جانم، روی دیگری دارم که برای زندگی نیاز دارم بیشتر خودم را در آن بخش ببینم.
خندان. شاد. اجتماعی. اهل شوخی و گرداننده جمع. خنده آور برای خودم و دیگران. بیخیال تمام مفاهیم عمیق جامعه و آنچه هستم و آنچه خواهم شد و با که هستم و تمام موضوعاتی که زندگیام را تحت تأثیر قرار داده و...
برای چند ساعتی میشوم آدمی که تنها میخندد و میخنداند. به کوچکترین بهانهای. زندگی را جدی نمیگیرد. گیر اعماق نمیافتد.
شاید راستی راستی اینگونه باشد. شاید ما فکر میکنیم مکالمه عمیق داریم. اسم مکالمه عمیق میتواند گولزننده باشد. شاید توانی برای عمیق بودن نداریم. حداقل نه در جمع. شاید در جمع تنها باید خود را رها کرد و صحبتهای عمیق را گذاشت برای نوشتنها. برای خواندنها. برای پیادهرویهای تنهایی.
شاید برای همین است که وقتی در تفریح و در جمع هستم دوست داشتن آدمها برایم راحتتر است. زودتر عاشق میشوم. ذهنم میرقصد و میخندد. گویی در قرارهای دوتایی آن ذهن کنجکاو عمیق پرست جلوی تمام لحظات رها بین من و آن آدم میایستد.
اما وقتی به اسم تفریح و شادی وارد جمعی میشوم میتوانم آدمها را راحتتر بپذیرم. بیشتر با آنها صحبت کنم. و حتی گاهی میان صحبتهایی که بین شوخی و خنده میشود بتوانم به عمق ذهنشان پی ببرم.
آدمها گاهی میان شوخیهایشان تمام حرفهای جدی درونشان را میزنند. شاید خیلی بیشتر از تمام موقعیتهای خشکی که در آن روشنفکرانه گوشهای نشستهاند و بحث خاصی را باز میکنند.
گویی در موقعیتهایی که همه چیز به شوخی گرفته میشود، آدمها ترس کمتری برای ابراز عقاید عمیق خود دارند. چون قرار نیست برای هیچ فکری مورد قضاوت قرار گرفته شوند یا جدی گرفته شوند.
برای همین گارد آدمها پایینتر میآید. حرفها راحتتر زده میشود و میان این حرفها شناخت بهتری حاصل میشود. شاید برای همین است که در مسافرت آدمها را بهتر از کافهها میتوان شناخت. شاید برای همین است که راحتتر میتوان خندید، شوخی کرد و جمعهایی که در مسافرتها ساخته میشود از جمعهایی که در کافهنشینیها ساخته میشود پایدارتر است.
ه