Samaeism·۱۳ ساعت پیشدرد مشترکبعضی وقتها حس میکنم ما در سایه نفرینی که روی سر این سرزمین افتاده بیتقصیر نیستیم.از تمام جهان میخوایم دردمون رو ببینند اما
Samaeism·۳ روز پیشسوگنمیدونم از سوگ چندم به بعد دیگه هیچی رو احساس نکردم. احساسات برام تبدیل شد به خشم فروخورده. خشمی که...
Samaeism·۱۴ روز پیشداستان کوتاه:تئاتر سیاههمیشه آرزوی این صحنه رو داشتم. صحنهای که کل تئاتر به صورت رقص بازیگران به نمایش دربیاد.
Samaeism·۱۸ روز پیشدلم آش میخواهدمیرویم خانه همسایه. طبق معمول دلیلی پیدا میکند تا آش رشته بپزد و همه را دور هم جمع کند. دور هم مینشینیم. بچهها در حال بازی. همه در حال…
Samaeism·۲۱ روز پیشثانیههای ریالیثانیهها را ارزان میفروشنددر دکان خوابآنجا نرخها به ریال استجایی که مردمان غمگین جنگزده این دیار میتوانند پولهایشان را خرج کنند و در…
Samaeism·۲۲ روز پیشخشمدارم تکرار hunger games رو میبینم. این روزها نیاز دارم به اینکه با هرراهی که شده جایی احساس همدردی کنم و خودم رو تسکین بدم. این فیلم اون حس…
Samaeism·۲۲ روز پیشزبالهمتنها کم و بیش تکراریست. حرفها همان حرفهای همیشگی. اما راهی نیست جز نوشتن. نوشتن و دور انداختن.برای نوشتن حرفهای جدید بسیار است. اما رم…
Samaeism·۲۵ روز پیشتخیل تو سری خور!آزادانه با تخیل خود بازی میکنم. فیلمها، کتابها، رویاها، ترسها، آرزوها و افکارم را در آغوش کلمات تسلیم میکنم و از گرمای دلپذیرش لذت می…