فکر نمیکنم هیچ حسی درون من قدرتمندتر از بیحوصلگی باشه. ترفندهای مختلف رو استفاده میکنم، سعی میکنم از حسهای مختلف استفاده کنم تا انگیزهای برای حرکت بشه ولی در نهایت به بیحوصلگی میرسم. حتی برای کار کم. حتی برای وقتی که فراوان دارم و میتونم به علایقم برسم. حتی برای زمانی که سکوته و زمان مناسب برای انجام کارها. حتی...
انقدر سرم سنگینه که از ایده هم خالیه. به پوچی میرسم و دوباره در لونه بیحوصلگی خودم فرو میرم. نمیدونم کی قراره قدرت رو از دست این حس لعنتی بگیرم. ولی وجودش دیگه داره خستم میکنه و ناتوان...