زندگی میکنم در جایی به نام عدم. همه جا دلتنگم. همه جا ناآرام. همه جا گوشهای از من خاطرههایش را مرور میکند. تکههای نامنسجمی پراکنده در جای جای ایران از دوست، خانواده، فرهنگ، هویت و...
در خانه تماما من نیستم. در اصفهان گوشهای از من بیش از قبل نمایان میشود که در تهران در جستجویش باز میمانم. دمی آرام میگیرم و سپس به یاد تکههای به جا ماندهام در تهران دل آشوب میشوم.
در اصفهان آرزوهایم چیزیست. در تهران چیز دیگر. در اصفهان عادتهایم فرق میکند. صحبت کردنم. رفتار کردنم. هویتم. هم این منم. و هم آن.
فکر میکنم به این بیماری خیلیها مبتلا باشند. تمام کسانی که طعم مهاجرت را چشیدهاند. حتی اگر درون مرزی باشد!
غربتی همهگیر در همهجا. نوستالژی همهگیر در همهجا. دلتنگی همهگیر در همهجا. تنهایی همهگیر در همهجا...
بعد از جدا شدن از خانواده تو نه ساکن آن خانهای. نه هر خانه دیگری که به آن کوچ کنی. بعد از جدایی همه ساکن عدم میشوند. عدمی که در آن خرده ریزههای هویت را در میان خیابانهای شهری شلوغ تا سکوت مطلق لحظات روستایی افشانه کردهای.