هیچ وقت نفهمیدم چطور آدمها از رسانه به عنوان ابزاری برای آگاهی استفاده میکنند؟ چطور میشه که اخبار دیدن چه داخلی چه خارجی میشه ابزار قضاوت؟ چطور میشه با استوری، پست و ویدئو شرت و لانگ دیدن به آگاهی رسید؟ به جایی داریم میرسیم که حتی کتاب خوندن هم داره ترسناک میشه.
سانسور داخلی داریم. شدید هم داریم. اما چرا از سانسور جهانی ترسی نداریم و بهش اعتماد میکنیم؟ هنوز رد پایی از واقعیت وجود داره. هنوز بعضی آثار و نویسندهها آشنا هستند. هنوز به بعضی فیلمها و واقعی بودنشون میشه باور داشت. هنوز میشه احساس پشت بعضی آهنگها رو درک کرد و به یاد آورد خواننده اصلی کیه و سرگذشتش چی بوده؟
اما تا چند سال دیگه؟ یا حتی چند ماه دیگه؟ چند روز دیگه؟ چطور با آگاهی بشینیم و ویدئوهایی که با هوش مصنوعی کاملا واقعی ساخته شدن رو ببینیم؟ چطور با آگاهی بشینیم و کتابهایی که هیچ اطمینانی از نویسندش نداریم بخونیم؟
چی میشه اگه بیش از پیش غرق رسانه بشیم؟ رسانهای که با سرعت باورنکردنی دروغ بارور میکنه. دروغهایی که دیگه قرار نیست بفهمیمشون. نه با این سرعت نفوذ هوش مصنوعی.
هنوز اول راهه ولی چند وقت دیگه یادمون نمیمونه که نویسندگان و فیلمسازان واقعی کی بودن؟ نظریه پردازان واقعی چی میگفتن؟ علم چی میگفت؟ چی ثابت میکرد؟ همه چیز به شدت تمیز دستکاری میشه و از اون تمیزتر ذهن ما...
چی میشه اگه واقعا برای آگاهی خیابونها رو لمس نکنیم؟ حرف آدمها رو نشنویم؟ شنیدههامون رو ننویسیم؟ چی میشه اگر با اسکرول کردن دنیای ذهنیمون رو شکل بدیم و آدمهای واقعی و اتفاقات واقعی رو فراموش کنیم؟ چی میشه اگر دیگه نتونیم اینترنت لعنتی رو خاموش کنیم و اجازه سلطه کامل هوش مصنوعی به مغز و روانمون رو بدیم ولی ادعا کنیم حواسمون هست؟ چی میشه اگه...؟