بنظر من جدی گرفتن زنانگی حس دوست داشتن خود رو در آدم پررنگ میکنه. اینکه حواست به روتین پوستیت باشه. اینکه رنگ لاکت رو با لباست و سایه چشمهات ست و مکمل کنی. گاهی برای دل خودت زیورآلات بخری. موهات رو رنگ بزنی.
زنانگی میان هیاهوی دنیای خشن و مردانه که تمام توجهش فقط به جلو رفتنه، لحظهای برای خودش میشینه و فقط به اینکه چطور موهاش رو خوشگلتر ببنده فکر میکنه. یه توقف میان دنیایی که به سرعت داره پیش میره. یه توقفی که دنیا رو زیباتر میکنه. باعث میشه رنگیتر دیده بشه. بوی گل بده. لطافت داشته باشه.
به تمام این موارد فکر میکنم... به تمام حس دوست داشتنی که زنانگی میتونه بهم تزریق کنه. به لذتی که داره.
زنانگیم به نسبت کمه و دوست دارم کمی بیشتر بشه. اما نمیتونم دور و برم آدمهای زیادی رو ببینم که زنانگی زیادی داشته باشند. حتی اگر در ظاهر اینطور به نظر نرسه.
زنانگی قرار بود حس دوست داشتن خود رو بیشتر کنه. ولی در ظاهر کسایی که غرق در زنانگی هستند پشت نقابی از عدم اعتماد به نفس قایم شدند. استرس اینکه یک نفر صورت بیآرایششون رو ببینه. به جون خریدن هرگونه عوارضی و هزینههای عجیب و غریب برای اینکه زیباتر بشن و تایید بیشتری بگیرند. تحمل درد.
و در نهایت نگاه کردن به آینه... نگاهی که قرار بود سرشار از دوست داشتن باشه. با کارهای کوچیک. با پاپیونی که کنار موهات میزنی تا حس دختر بودن درت زنده بشه. با یک آرایش ملیحی که به صورتت جلوه میده و باعث میشه از دیدن خودت حال کنی. با اکسسوریهای ناز.
ولی آیا واقعا نتیجه نگاه کردن به آینه اینه؟ یا کنکاش برای پیدا کردن کوچکترین نقطه ضعف احتمالی و به در و دیوار زدن برای برطرف کردن اون؟ یا گم کردن چهره اصلیت بین هزار و یک راه و روشی که به کار بردی تا از خود واقعیت زیباتر بشی و هنوز هم به چیزی که هستی راضی نیستی؟ یا...؟
انگار حس زنانگی در جامعه گرفتار OCD شده. نظمی که قرار بود به زندگی آرامش ببخشه تبدیل میشه به مرض OCD که کل وجودت رو در اضطراب غرق میکنه. حس زنانگی که قرار بود جلوه زیبایی و دوست داشتن باشه، تبدیل میشه به دوست نداشتن خود واقعی و متوسل شدن به هر راهی حتی به ضرر خود برای فرار از هرگونه نقص احتمالی ظاهری.
#زن