- باورم نمیشه مغز احمقم کسی رو به خاطر غلط املایی، هکسره و نیمفاصله آنکراش میکنه. به تو چه که غلط املایی داره تو ظاهرشو ببین فقط.
+ شاید باورت نشه ولی منم همینم
- خیلی بده خیلیی و خب اکثرا رعایت نمیکنن
+ تو به عنوان کسی که مدت طولانی هست مینویسی قاعدتا یه همچین چیزی برات بولده.
و احتمالاً آدمی که این قضایا رو رعایت نمیکنه توی فضای ذهنی مشترکی با تو نیست. میتونی به فال نیک بگیری که تو ناخودآگاهت تا حد خوبی میدونه کی باهات فضای ذهنی مشترکی نداره و قبل از اینکه زمان زیادی بذاری این رو برات مشخص میکنه.
اولین باری بود که میدیدم یک نفر وضعیت مشابهی با من داره. البته با این فرق که نتونسته بود علت این ماجرا رو برای خودش هضم کنه. برای من هم هضم کاملش سخته ولی تونستم قبولش کنم.
بارها و بارها شده در روابطم که همه چیز شاید درست سر جای خودش قرار گرفته. طبق همون معیارهایی که همه میگن. از همونهایی که مامانم میگه سما لگد به بختت نزن. ولی من نمیتونستم...نمیتونستم...
شاید قبل از تمام معیارهایی که لیست میکنند و دونه دونه تیکش میزنند، برای من این مهم باشه که بتونم با اون آدم برای سالها صحبت کنم. درسته که هر آدم جدیدی یک تاریخ انقضایی داره و بعد از اون مدت دیگه مورد جدیدی وجود نداره که بخوای دربارش بدونی. و همین شاید عامل ترس خیلیها باشه از اینکه چطور با یک آدم یک عمر زیر یک سقف بریم؟
ولی اگه با یک نفر فضای ذهنی مشترک داشته باشی هرروز مسئله جدیدی برای خلق وجود داره. دو نفری که هرروز در اون فضای ذهنی جلو میرند، کشف میکنند،یاد میگیرند و با هم دیگه به اشتراک میگذارند. وقتی مال یک دنیا هستید دست به دست هم توی اون دنیا قدم به قدم پیش میرید.
ولی وقتی دنیای متفاوتی دارید یک دوره گردش میزنید و بعد به دنیای خودتون برمیگردید. هرچقدر هم دنیای آدم دیگه جذاب باشه اگه اونطور که باید با شما مشترک نباشه، آخرش از اون بیرون انداخته میشید.
اگر توی دنیایی که متعلق به شما نیست بمونید دچار تنهایی درونفردی میشید. که به نظر من خیلی میتونه ترسناکتر از تنهایی بینفردی باشه...
برای همینه که خیلی قفل میکنم. غالبا نمیفهمم چرا ولی یک سری آدمها حتی اگه از لحاظ حداقلهای اجتماعی خوب باشند، باز هم نمیتونه اون کسی باشه که بتونم یک عمر باهاش زندگی کنم. انگار زبانم قفل میشه و نمیتونم حرفهایی که میتونم بزنم رو بیان کنم.
با خودم میگم سخت میگیری...بالاخره هیچکس کامل نیست. اما میترسم...میترسم از اینکه این احساس ناکاملی که میگیرم یک جایی انقدر بزنه بیرون که من به سمت خیانت پیش برم. صحبتهایی که درونیه رو با کسی که پارتنرمه نگم و این هم شخصیت خودم و هم طرف مقابلم رو خورد کنه.
شاید منم باید اسمش رو بذارم مغز احمقم. مغز احمقی که توی دنیای اشتباهی خونه کرده که ساکنان کمی داره. ساکنانی که حتی وقتی پیدا میشند ممکنه سایر فاکتورهای لازم برای رابطه رو نداشته باشند و باعث بشن تو گیر کنی.
مغز احمقی که تصمیم توی این زمینه رو سخت کرده و انرژی ذهنیم رو میخوره. و حتی قابل توضیح نیست. نه برای خانواده...نه برای دوستان...نه حتی برای خودم...
مغزی که حتی خودش هم نمیدونه تو این موضوع دنبال کی و چی میگرده؟ شایدم میدونه...فقط انقدر پیدا کردنش رو ناممکن میدونه که تصمیم گرفته خودش رو به نفهمی بزنه...
#عشق