دیشب رفته بودم کوه. برخلاف همیشه که صبحهای جمعهام رو برای کوه تعریف کرده بودم. دو روز قبلش هم یک کوه سبک رفته بودم و از نظر جسمانی آماده بودم. ولی وقتی میخواستیم بریم بالا قفل کرده بودم. همش دلم میخواست یک جا بایستیم و دراز بکشم. بشینم و دیگه تکون نخورم.
یک جوری شده بود که همنوردم میگفت تو این دو روز چی شدی؟ دو روز پیش جوری انرژی داشتی که میگفتم بابا عجب سنگنوردیه. الان یک جوری میری بالا انگار معتاد شدی.
برام عجیب بود. از نظر جسمانی مشکلی نداشتم. حتی خوابمم کاملتر از جمعهها بود. ولی برام ساکن نبودن سخت بود. انگار ذهنم شرطی شده بود که در روزهای غیرتعطیل کوه نمیشه رفت و مغزم در برابر فعالیت جسمانی شدید مقاومت میکرد.
خلاصه میخوام بگم این تجربه بهم نشون داد یک جاهایی هست حتی اگه توان جسمانی و مغزیش هم داشته باشی ولی آمادگی ذهنی لازم برای اون کار رو نداشته باشی، انجام دادن اون کار سختتر میشه. یک قانون نانوشته که توی ناخودآگاهت هست و اگه نتونی ببینیش، خیلی کارهایی که توان انجامش رو داری ممکنه رسیدن بهش برات غیرممکن به نظر برسه.
#کوهنوردی #کوه #خاطره