این دومین باریه که با این تجربه درگیر شدم. جایی که ذهنت میخواد بدنت رو زمین بزنه. بدنت جون داره. توان داره. اما ذهن انقدر سرش با افکار شلوغه که فقط سکون میخواد. خواب میخواد و در برابر هرگونه انرژی اضافهای مقاومت میکنه.
برای من و همنوردی که من و سرعت من رو میشناخت نحوه کوهنوردی این بارم واقعا عجیب بود. من از باتوم (عصای کوهنوردی) فقط وقتی استفاده میکردم که به سمت پایین اومدن از کوه بودیم. همیشه با کولهام تا رسیدن به قله چنان پرانرژی بودم که انگار نه انگار ازم انرژی داره گرفته میشه.
این بار فرق میکرد. از همون اول مسیر با دو تا باتوم و بدون کوله منتظر هرگونه توقفی بودم. با سرعتی که نصف سرعت همیشم بود.
نیمه راه، میتونستم تصور کنم ذهنم رو که مثل یک کودک خسته جیغ میزنه که دیگه نمیخوام. دلم میخواد بخوابم. خسته شدم.
ولی راه برگشتی نیست. کوه مثل فعالیتهایی نیست که بتونی وسطش جا بزنی. وقتی تا یه جاییش رفتی، گیر میکنی. هم برگشتن سخته و هم بالا رفتن. بماند که برگشتن اگه در طبیعت شمال باشه و در تنهایی ریسکهای خودش رو داره.
پس تو فقط یه جا حق جا زدن داری. نقطه شروع. اگه شروع کردی دیگه واقعا سخته توی هر نقطه متوقف شدن و برگشتن. مگر به تصمیم کل گروه. تحمل نق زدنهای ذهنم. تلاشهای بیوقفش برای متوقف کردن من و فشاری که به بدن هم تحمیلش میکرد...
اما از یه جایی به بعد کم زور میشه. کوهنوردی یک تمرین یکی دو ساعته نیست که ذهنت بتونه بعد از تموم شدنش با قوت قبل فشارهای خودش رو بهت تحمیل کنه.
کوهنوردی یک سفر یک روزست، که جسمت رو به ریتم بندازه. از یه جایی به بعد فقط تویی. سکوت. خستگی دلنشین ناشی از فعالیت. گاهی دردآور. و قدمهای پایی که توجهت رو جلب میکنند.
هرچی به قله نزدیکتر میشی و خستگی بیشتر و بیشتر سراغت میاد، سعی میکنی حواست رو با ریتم پاهات پرت کنی. به کوبش منظم و پشت سر هم باتومها روی زمین. به هماهنگ کردن قدمهات با فرد جلوییت. نه خیلی تند. نه خیلی آهسته. بدون توقف.
توی این عدم توقف این ریتم تنها چیزیه که میتونه نجاتت بده. مثل تیک تاک ساعتی که میگذره. و تو به تک تک ثانیههاش گوش میدی تا برسی به زمانی که منتظرشی.
و قله...قله هیچوقت برام معجزهآسا نبوده. چیزی نبوده که اگه بهش برسم یا نرسم حالم رو بد بکنه.
میرسیم به قله و من خیره میشم به اقیانوس ابر روبروم. عادت به عکس گرفتن در قله و با تابلو ندارم. قله فلان...ارتفاع فلان...که فلانی فتحش کرده...حتی درست یادم نمیاد چه ارتفاعی داشت.
چیزی که برای من از کوه به یادگار میمونه اون برزخ وسط مسیره تا رسیدن. اونجایی که ذهنت توانش رو از دست میده و تنها کاری که از دستش برمیاد، شمردن قدمها و سرگرم کردن خودش با ریتم گروهه.
بدون هیچگونه افکار اضافه. بدون صحبت. بدون شلوغی محیط. تنها و تنها. ریتم ساده قدم برداشتن. مدیتیشنی که طبیعت تو رو خواسته یا ناخواسته وارد اون میکنه.
#خاطره