من آدمی نیستم که معتاد کتاب خوندن باشم. خیلی دوست دارم باشم ولی نهایتا بتونم در حد یک عادت متوسط کتاب خوندن رو پیش ببرم. وقتی هم کتاب میخونم عموما یادم میره. نویسنده یادم نمیمونه. یا اسم کتاب. من احساسی که یک کتاب بهم میده رو در روزهام با خودم حمل میکنم. حافظه خوبی در حفظ لغات جدید و ادبی ندارم. رمان خوندن معمولا ترجیحم نیست مگر اینکه موضوعش واقعا جذبم کنه.
تمام این تحلیلها باعث شده بود توی ۱۹ سالگی تصمیم بگیرم بیخیال نویسندگی و نوشتن بشم. توی ذهنم میگفتم تو یکی از استعدادهای لازم برای نویسندگی رو نداری. توی حفظ لغات ادبی ضعیفی. توی حفظ شعر و اطلاعاتی که از کتابها دریافت میکنی ضعیفی. تو مثل کسایی نیستی که ذاتی به سمت کتاب کشیده میشن و با کتاب بزرگ میشن پس از اونا تو نوشتن عقب خواهی افتاد. پس برای اینکه به اون عقب افتادن نرسیم بیا کلا بیخیال این هدف بشیم و بریم سراغ کارهای دیگه.
۵ سال از اون روزها میگذره و برام خیلی خندهداره که با این دلیل میخواستم نوشتن رو کنار بذارم. من هنوز همون سمام. بیبلیومانیا ندارم، ولی با جستجوگریم تلاش میکنم کتابهایی که مناسبمه پیدا کنم که احتمال ادامه دادنش برام زیاد باشه. هنوزم توی حفظ لغات و اسم نویسنده و...مشکل دارم. ولی یاد گرفتم جاهایی که از یک کتاب دوست دارم بنویسم که اگر توی ذهنمم نیست یک جایی مکتوبش داشته باشم و بتونم بهش مراجعه کنم.
من همون آدمم. با همون مشکلات. ولی با راهحلهای متفاوت. اون چیزی که سد راه زندگی ما میشه نقطه ضعفها و مشکلاتمون نیست. سد اصلی راهحلهای اشتباهیه که در برابرشون انتخاب میکنیم.
#کتاب #کتابخوانی #یادگیری
#نوشته