یک متن قدیمی از ۴ سال پیش من :)
بعضی وقتا جوری جذب یک فیلم میشم که حس میکنم زندگی من یک فیلمه و کاراکترهای داستان توی دنیای واقعی دارند زندگی میکنند. میبینم که بعضی وقتا بهم ریشخند میزنند که فکر میکنم من اونیم که دارم نفس میکشم.
اونا خیلی نفسهاشون واقعیتره...
وقتی نگاه انگشتاش میکنم که در حال لمس پیانو هستن، تمام حس شور و علاقش به موسیقی رو میتونم احساس کنم. اونقدر که با اولین فشارش روی یکی از کلاویهها اشک از چشمم جاری بشه و وارد دنیایی بشم که داره برام میسازه. اون مینوازه و خاطراتش مرور میشن. غمگین و شاد. آرزوهایی که برآورده نشد و خاطراتی که بوی کهنگی گرفته. ولی همشون حس میشن. حس عمیق هرکدومشون. زندهتر از اونیه که بخوام با پردههای سینما خودمو گول بزنم که این یه بازیه و هیچ کدوم از این احساسات حقیقت نداره.
تموم شد...حس مرگ بعد از هر فیلم. میرم سراغ زندگی بعدی. (لالالند)
چادر گلگلیشو روی سرش میندازه و عرض خونه رو به سمت در طی میکنه. هیچ وقت تاحالا انقدر از صدای زنگ در خونه خوشش نیومده بود. ولی الان عاشقانهترین آهنگی بود که با شنیدنش به طرفش کشیده میشد. وقتی یکی از حواست زنده بشه بقیه حواست بهتر از قبل کار میکنه. همون قدر که صداها براش زیبا شنیده میشدن، هرچیزی که میدید براش یه زیبایی خاص دیگهای داشت. بازی بچهها دور حوضی که وسطش یه هندونه گنده برای مهمونی شیرینی خورون شبش افتاده بود. درخت اناری که سرش رو تا روی زمین خم کرده بود. چراغ زرد اتاق کاهگلی بابابزرگ که گرما و محبت ازش میبارید. شادی جریان داشت. خنده. شور. زندگی...زندگی... (یه حبه قند)
127 ساعت با خودت بودن و طبیعت. تنهایی نابی که همیشه دنبالش بود با چاشنی چالش. حسهای متناقضی رو داشت تجربه میکرد. پشیمونی از خودسریها و غرورش. هیجان بالا از چالشی که داشت تجربه میکرد. زیبایی آسمان شب که لابهلای سنگها دیده میشد و سکوت خیره کنندهی طبیعت. حس تنهایی. تجربه مرگ در دل زندگی. تلاش و به کارگیری هوش و نبوغ برای بقا. خانواده...و صدای انسان از لابهلای سنگها. زنده شدن امید و از سرگیری دوباره... (127 ساعت)
شاید این نرمال زندگی برای همه باشه ولی برای من نه. برای من کار کردن و انجام وظیفه و تشکیل خانواده برای ادامه بقا کافی نیست. خوب بودن رو دوست دارم اما گاهی یاقی بودن بیشتر بهم حس زنده بودن میده. این شانس من بود که تو این قضیه رو فهمیدی. دستامو گرفتی و بهم نشون دادی که دنیا رو ازمون گرفتن ولی من هنوز لیاقت چشیدن زیباییهاش رو دارم. رقص روستایی با سازهای محلی و دویدنهامون میان درختها و حس خنکیشون و بعد...گرمای بوسهای که بهت هدیه میکنم تا برای اولین بار طعم عشقمون رو دوتایی بچشیم. دیدن رنگ زیبای موهات میان تمام سفید و سیاه های زندگیمون. ریتم گرفتن میان زندگی کسالت بار پر از قانونشون و صدای بلند خندههات. جمعیت بزرگی که نماز میخونن و با یه لباس هماهنگ هارمونی جالبی به وجود اورد. سر خوردن از روی برفها و حس کردن سرما بین دستامون و دیدن صورت زیبای گل انداختت. بیا از این کما در بیایم. زندگی منتظرمونه.... (The giver)
نمیدونم چه سری تو این قضیه وجود داره که همیشه حس میکنیم ما اونی هستیم که با بقیهی ادمها فرق میکنیم. ما اون زوجی هستیم که هیچ وقت بقیه درکشون نخواهند کرد و قرار نیست مثل زوجهای معمولی توی کافه با هم ملاقات کنیم، بعد من جلوت زانو بزنم و ازت بخوام برای تمام عمر باهام زندگی کنی. سوار هلیکوپترت میشی تا بیای به دنیای عجیب و غریب درون کمدم. همه جای کمد من پر از عکسهای توعه. بالاخره اینجا باید برای روزی که تو میای اماده بشه. همو میبینیم ولی خیلی دیره. وقت زندگی رمانتیکمون سر رسیده. الان باید برای زنده موندن تلاش کنیم. خیرهی زیبایی صورتت میشم. بهم تفنگ رو میدی و دو نفری به جنگشون میریم. آخ چه دیوانگی توی این صحنه از فیلم زندگیمون وجود داره. شجاعانه تیر میخوریم و میوفتیم ته چاه. تمام رویاها مواج درون آب با موسیقی کلاسیکی که همیشه دوست داشتم در یه صحنه دو نفره برات پخش کنم. لباس سفید رو که تنت میبینم دیگه یادم میره چقدر از زندگیم ناراضی بودم. بهت لبخند میزنم و آخرین سکانس زندگیم رو با تو جشن میگیرم. (مسخره باز)
چیکار میکنی؟ معلوم هست کجایی؟ دستم رو میگیری. از دنیای کتابام منو بیرون میاری. لباس دخترهای معمولی رو تنم میکنی و میذاری کنار تو عاشق شدن رو تجربه کنم. باهات دعوا میکنم. باهام دعوا میکنی. اینجا همه چی برابره. داری قانون کتابام رو بهم میزنی حواست هست؟
آره...حواسم هست بسه توی کتابات زندگی کردن. بیا بریم ببینیم این دنیا چه حرفایی واسه گفتن داره... (مشکلی نیست که خوب نباشی)
بیا بریم ببینیم این دنیا چه حرفایی واسه گفتن داره...
بیا بریم ببینیم این دنیا چه حرفایی واسه گفتن داره...
بیا بریم ببینیم این دنیا چه حرفایی واسه گفتن داره...
نمیدونم من فیلمی هستم که کاراکترها دارن تماشاش میکنن یا من کاراکتری هستم که فیلم اونا رو تماشا میکنم. شاید هردومون داریم همو تماشا میکنیم و از پشت پردهی باریک سینما داستان زندگیهامون رو برای هم تعریف میکنیم. شاید هممون توی فیلمهای خودمون گیر کردیم. بعضیامون به کوتاهی یه فیلم سینمایی. بعضیها هم با فصلهای طولانی. بعضیهامون پر از سکانسهای هیجانی یا شاید یه دنیایی که حول محور یه دختر افسرده با یه زندگی کسالت بار میگذره. تهش فیلم تموم میشه و تمام تماشاچیا بهمون نگاه میکنن و میگن، این یکیم تموم شد و میرن به ادامه زندگیشون میرسن. شاید بعضی وقتا دوباره بهمون فکر بکنن. اما بعد از اینکه زیاد فیلم ببینن دیگه قاطی کاراکترها گم میشن. اون وقت شاید داستان زندگیمون رو اشتباه روایت کنن. مثل همین الان که نمیدونم چند تا روایتام درسته یا غلط.
آهای...اگه شما هم دارین فیلم زندگی من رو تماشا میکنین بدونین که من تمام تلاشم رو کردم که حسی که بهم منتقل کردین رو درست به بقیه برسونم. اما نمیدونم چقدر موفق بودم. بیشتر از این نمیتونم وقت بذارم. باید برم دنبال ادامه فیلم خودم. تماشاچیا منتظرند و از تبلیغهای تکراری خسته شدن.
میرم روی صحنه. یه نقطهای در هالهای از دودهای ماشین. وسط جغرافیای خاورمیانه. در برههای مهم تاریخی. کمبود آب. دعواهای روزانه. عاشق شدن بیموقع. تنهایی. تمرین گیتار. بازی با رنگها. لذت مطالعه. رقصیدن با دوستان. ماجراجوییهای کوه. درگیریهای خانوادگی. آیندهای مبهم...
و همه چیز در دست قلم...
کسی هنوز از پایان نمایشنامه زندگی من خبر نداره.
خودم هم خبر ندارم. نمایشنامه رو قبلا خوندم ولی حافظم پاک شده. از یه جایی به بعد که وارد فیلم شدم یه جوری غرق زندگی شدم که یادم رفت کارگردان بهم گفته بود چجوری باید رفتار کنم. الان وسط این زنده موندن گیر کردم و هیچ کس خبر نداره قراره چطور پیش بره.
فقط ادامه میدم و زندگی میکنم.